۱۳۸۹/۰۸/۲۰


حامد حسن‌پور

مساله‌ی «گذشته» در این مجموعه داستان را می‌توان به دو شکل بررسی کرد:

الف) روند بازگشت به گذشته در کل مجموعه: وقتی مجموعه را به علت پیوستگی‌هایی که داستان‌ها دارند به عنوان یک کل در نظر بگیریم می‌توان روند بازگشت به گذشته را در کل مجموعه بررسی کرد. بدین قرار مشاهده می‌شود که اولین داستان مجموعه هشت سال پس از ازدواج مهرداد ناصری اتفاق می‌افتد. نقطه‌ی شروع داستان دوم به لحاظ زمانی قبل از شروع داستان اول واقع می‌شود و نهایتا داستان دوم در نقطه‌ی پایانی خود، کم و بیش با نقطه‌ی شروع داستان اول همپوشانی پیدا می‌کند. این روند بازگشت به گذشته در داستان سوم محسوس‌تر می‌شود به شکلی که داستان سوم، چهار سال پیش از داستان‌های قبلی اتفاق می‌افتد. داستان چهارم نیز حداقل چهارسال پیش از داستان سوم واقع شده و به همین ترتیب داستان ششم مجموعه. و این روند در داستان آخر مجموعه به اوج خود می‌رسد به این ترتیب که داستان «جنوار» در سال 1325 و سال‌ها قبل از اولین داستان این مجموعه اتفاق می‌افتد. در این میان تنها داستان هفتم مجموعه است که روند بازگشت را «حتما» نقض کرده چرا که به لحاظ زمانی بعد از داستان چهارم مجموعه، «برای مارسیای رذل عزیز»، قرار می‌گیرد و از آن جدیدتر است (داستان پنجم به دلیل آنکه هیچ نشانه ای نه در رد و نه در اثبات این مدعا ارائه نمی‌دهد در این جا نادیده گرفته شده). بدین قرار شاهد هستیم که هرچه در روند خوانش داستان‌های این مجموعه از داستان ابتدایی آن به داستان انتهایی آن نزدیکتر می‌شویم، به لحاظ زمانی مدام به گذشته و گذشته‌های دورتر نزدیک می‌شویم.

ب) مساله‌ی «گذشته» در هر کدام از داستان‌ها به طور مستقل: در سه داستان «یک دقیقه روی سفیدی سرد دوکی شکل»، «برای مارسیای رذل عزیز» و «چیزی شبیه سونیا» اتفاقی روی می‌دهد که باعث می‌شود شخصیت داستانی در هر کدام از این داستان‌ها به شکلی آگاهانه درصدد درک وضعیت کنونی‌اش برآید و آن هم با مرور گذشته‌ی خود. بنابراین در این سه داستان با تداعی‌های مکرری روبه‌رو می‌شویم که باعث می‌شود بخش قابل توجهی از این سه داستان صرف بازگویی اتفاقات گذشته شود. اما مسئله‌ی «گذشته» در دو داستان «هنوز یوسف ...» و «جنوار» به شکلی دیگر نمود پیدا می‌کند. در داستان «هنوز یوسف ...» با دو گذشته روبروایم : یکی گذشته‌ی متن کتاب تفسیر تاریخ طبری که از سوی مردی تنها خوانده می‌شود و دیگری گذشته‌ی خاطرات سربازهای ترخیصی که هر دوی این گذشته ها ضمن ازتباط با یکدیگر ‌(به لحاظ وضعیت حاکم بر آن ها)، رابطه‌ای نیز با زمان حال جاری در داستان دارند. به عنوان نمونه رابطه‌ی چشمی مرد تنها و زن چادری و ارتباطی که با داستان یوسف پیدا می‌کند. در داستان «جنوار» نیز با دو گذشته مواجهیم: یکی گذشته‌ای که در نامه‌ها و گزارش‌های وزارت دادگستری شرح داده می‌شود و دیگری گذشته‌ای که در دفترچه‌ی یادداشت‌های دکتر آیدین عنایت السلطنه ثبت شده که این یادداشت‌ها خود دربردارنده‌ی گذشته‌ی دورتری‌اند و آن خاطرات کودکی آیدین است از چگونگی رابطه‌ی پدر و مادرش. در داستان «الترا لایت» باز هم به شکلی متفاوت به ما عرضه می‌شود. در این داستان از طریق بازی‌هایی که دو دختر کافه نشین با هم می‌کنند، گذشته‌ی آدم‌هایی که قبل از آن‌ها روی آن میز نشسته‌اند و هم‌چنین گذشته‌ی رابطه‌ی تمام شده‌ی یکی از دخترها با مهرداد ناصری به گونه‌ای بازسازی می‌شود و بدین ترتیب باز هم علت انفعال شخصیت دختر داستان که مدام منتظر اتفاقی است تا شرایط را بهتر کند (بی آنکه خود او دست به عملی بزند) و دست به دامن فال قهوه شدن از سوی او، در گذشته جست و جو می‌شود. اما در داستان «فردا برمی‌گردم» که بیش از داستان‌های دیگر این مجموعه تصویری از آینده را در خود دارد باز شاهد آنیم که این خیال بافی‌های دور و دراز در مورد آینده، از گذشته‌ای ناشی می‌شود که راوی (زن حامله) را بیزار کرده. گذشته‌ای که او ارائه می‌دهد کوتاه است و گذرا: روابط بد پدر و مادرش، ازدواج مادر بعد از مرگ پدر، روابط سردی که با خواهرانش دارد و نهایتا چیزکی در مورد رابطه‌اش با سهیل قبل از آنکه ازدواج کنند. اما روای همین گذشته‌ها را علت تصمیم‌شان برای مهاجرت به کانادا عنوان می‌کند. در داستان «دادزن» گذشته کمتر از آنچه که در دیگر داستان‌های مجموعه دیده می‌شود موضوعیت پیدا می‌کند و همه‌ی چیزی که آشکارا از گذشته در خود دارد، دهاتی بودن شخصیت دادزن است که ضمن دیالوگی از سوی صاحب مغازه عنوان می‌شود. به این ترتیب می‌بینیم که در هر کدام از داستان‌های این مجموعه به طور مستقل نیز «گذشته» حائز اهمیت است و به شکل‌های گوناگون تصویر می‌شود.

همان‌‌طور که مشاهده می‌شود در این اثر بازنگری گذشته راهی است برای درک چرایی وضعیتی که اکنون حاکم است. چیزی که مهرداد ناصری در داستان «برای مارسیای رذل عزیز» آن را چنین بیان می‌کند: «راستش این هی نوشتن و گفتن این چیزها برای من چیزی دارد که دلم می‌خواهد فکر کنم یک چیزی شده که این چیزها برای خودشان چیزی شده‌اند». تصویری که در نتیجه‌ی این رویکرد تاریخی در طول اثر عرضه می‌شود چیزی بیش از پرتره‌ی مهرداد ناصری است و در نتیجه‌ی چنین رویکردی است که با پرتره‌ی یک جامعه روبرو می‌شویم و مولفه‌های فرهنگی آن جامعه آشکار می‌شوند: دانشجوی ادبیاتی که حرمت کلام برایش اصلا موضوعیت ندارد اما همیشه آن را حفظ می‌کند. استادی که مدام شعار حفظ حریم کلام می‌دهد و در ذهنش به راحتی آن را نادیده می‌گیرد. شخصیتی که عاشق موسیقی است اما به ناچار باید شغل «دادزنی» را بپذیرد، دادزنی که در درگیری‌های خیابانی اشتباها مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد. زنی که می‌خواهد هم جشن کریسمس برپاکند و هم نذر عاشورایش را ادا کند و در موضع‌گیری نسبت به آدم‌هایی از جنس مهرداد ناصری و زنش به شدت متزلزل و دچار سردرگمی است. دختر منفعلی که فقط به فال قهوه دل خوش کرده. زن و شوهری که تنها از دریچه‌ی بین دو توالت با هم رابطه دارند، مهرداد ناصری‌ای که به دنبال مقصر برای اوضاع بد کنونی‌اش می‌گردد و مقصر را پدربزرگ خود معرفی می‌کند و به همین ترتیب دکتر آیدین عنایت السلطنه‌ای که سال‌ها پیش از مهرداد می‌زیسته و او هم مقصر را پدرها می‌دانسته و سهراب‌کشی را رسم دیرینی در این سرزمین می‌دانسته و... . همان گونه که مشاهده می‌شود و گفته شد با پرتره‌ای از یک جامعه روبروایم و نه فقط پرتره‌ی شخصی به نام مهرداد ناصری و این امر از حد تفسیر و برداشت فراتر می‌رود و در خود اثر نیز عینیت پیدا می‌کند. به عنوان نمونه از طریق بازی‌هایی که با سبیل شخصیت‌ها (سبیل داشتن یکی از معدود ویژگی‌های ظاهری مهرداد ناصری است که ما می‌دانیم) در داستان‌های «دادزن» و «هنوز یوسف ...» می‌شود به گونه‌ای تصویر آدم‌ها در هم می‌رود و گاها یکی می‌شود و یا حضور آدم‌های طاس و کچل که در داستان‌های مختلف این مجموعه خود را به ما نشان می‌دهند و باز هم مثل مورد قبل اتفاق پیشین تکرار می‌شود: چهره‌ی آدم ها در هم می‌رود، با هم یکی می‌شود و ما مهرداد ناصری را میان دیگران گم می‌کنیم. بدین ترتیب می‌بینیم که مساله‌ی طرح شده را چیزی دیگرگونه و شاید فراتر از عنوانش «پرتره‌ی مرد ناتمام» دریافته‌ایم .


 منبع: سایت لوح

۱۳۸۹/۰۸/۰۱

سرصفحه‌ی نخستین قالب وبلاگ «تیله باز»، زمستان -۱۳۸۳

   آیا وبلاگ‌نویسی به نوشتن داستان کمک می‌کند؟
در مورد شیوه‌ی عمل هنرمند و راه‌کارهای خلق یک اثر هیچ‌وقت نمی‌شود نسخه صادر کرد. در مورد من وبلاگ «تیله‌باز» جواب داد. این نکته را هم باید توجه کنیم که من به شیوه‌ی معمول وبلاگ نمی‌نویسم و روش به خصوصی برای خودم دارم. پست‌های وبلاگم، اوایل بیشتر شبیه یادداشت‌ها و نقدهای جدی و نخبه‌گرایی بود که از فرط نبودن تریبون ناچار بودم یک‌جوری به دست مخاطب احتمالی برسانمش. اما بعدها که آرام آرام مطبوعات و نشریات توجه نشان دادند و دستم برای ارائه‌ی کارهایم باز شد، این دید اسنوب را کمی تعدیل کردم و حالا گاهی هم از حال و هوای شخصی و روزگارم می‌نویسم. ضمناً جز یک سال اول، هرگز داستان مهمی روی نت منتشر نکردم. به هر حال معتقدم، اتفاق نهایی روی کاغذ و در کتاب می‌افتد. حالا حدود پنج سال شده اما اغلب یادداشت‌هایم فقط در مورد داستان و مسائل مرتبط  با آن بوده.
   آیا فکر نمی‌کنید وبلاگ‌نویسی موجب تخلیه عاطفی و هیجانی نویسنده شود و دیگر رغبتی برای داستانی کردنِ یک مضمون نداشته باشد؟
نویسنده‌ای که در بهترین شرایط با روزی صد بازبینی (که دو سومشان فقط چند ثانیه روی صفحه مکث می‌کنند) و هفت هشت کامنت برای هر مطلب، هیجان ماندن و نوشتن و چاپ کردنش فروکش کند، همان بهتر که وبلاگ‌نویس بماند. تمام این‌ها برمی‌گردد به هدفی که نویسنده برای خود تعیین کرده. اگر برای شهرت و تایید گرفتن می‌نویسد، وبلاگ هم ننویسد بعد از چاپ اولین کارش متوجه خواهد شد راه را اشتباه آمده. نامدارترین نویسنده‌های ما را حتا بقال محله‌شان هم نمی‌شناسد.
   وبلاگ‌نویسی ِ یک نویسنده او را به مخاطب نوشته‌هایش نزدیک می‌کند، بنابراین ممکن است او را از برج عاج و موقعیت دست نایافتنی‌اش به زیر بکشد. به نظر شما تا چه اندازه این اصل صحیح است؟
پرسش بزرگی‌ست که هر نویسنده باید پاسخ خودش را برای آن پیدا کند. بودن میان روند طبیعی اجتماع یا نبودن و گوشه نشستن و هر از گاهی تیری رها کردن. یعنی باید ببیند چقدر قادر است به عنوان یک آرتیست، کنار صدایش در اجتماع، سیما هم باشد. در پرسش شما یک پیش فرض اشتباه وجود دارد که بدبختانه عنوان "اصل" گرفته. دنیای حرفه‌ای رمان و داستان در جهان امروز، مطلقاً نویسنده را در برج عاج نمی‌گذارد. «موراکامی» در وبلاگش عکس غذای مورد علاقه‌اش و نام آهنگی را که در حین نوشتن «کافکا در ساحل» می‌شنیده، آورده است.
«پل آستر» برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در یک جمع معمولی سخنرانی کرد و «یوسا» به راحتی برای مجله‌های غیر تخصصی یادداشت‌های سبک سیاسی می‌نویسد. این چندتایی که نام بردم از کم حاشیه ترین‌های ادبیات امروزند. این تفکر اساساً اشتباه است و به گمانم محصول گرایش‌های سیاسی چپ است که هنوز می‌شود ردش را در گوشه گوشه‌ی ذائقه‌ی هنری‌مان گرفت. که گویا هنرمند آدم عصا قورت‌داده‌ی همیشه معترضی‌ست که سخت حرف می‌زند و همیشه تحلیل‌های به کلی متفاوت از همه چیز و در همه‌ی زمینه‌ها در آستین دارد و همیشه با هر سیستمی مخالف است و باید در مقابلش دو زانو نشست و استاد خطابش کرد. به هر روی من راه اول را برگزیدم. دلم می‌خواهد میان مردم بنویسم. نسل من فقط ابزارش نیست که عوض شده، خوشبختانه خیلی چیزها دارد عوض می‌شود. 

این گفت و گوی کوتاه، به شکل یادداشت در «همشهری داستان - آبان ۸۹» منتشر شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 سایت مد و مه مدتی‌ست شروع به کار کرده. سایتی روزآمد و تحریریه‌ای دقیق که چنین یادداشتی را در مورد کتابی که هرگز دیده نشد در فهرست مطالبش جا داده. گرچه به گمان من، مقدمه‌ای که منتقد محترم بیشتر بار یادداشت را بر آن استوار کرده، نه نقطه‌ی ضعف که نهایت زیرکی نویسنده‌ی کتاب بود. راوی/نویسنده‌ای که خود را تصحیح‌کننده‌ی یا جمع‌کننده‌ی کتاب معرفی می‌کند، سبقه‌ی طولانی در هنر روایت دارد و تکنیک سهل ممتنع دشواری‌ست که برای نمونه، همین اواخر، محمد منصور هاشمی در رمان «قهقهه در خلاء» به زیبایی آن‌را به کار گرفته بود. «سررسید ۶۳»، روایتی‌ست در برزخ مستند - داستانی، که در نهایت اثری قابل تامل از کار درآمده.
 

۱۳۸۹/۰۷/۰۱

, ,

بحران مضمون

منبع این تصویر

۱- «بحران مضمون» بحثی‌ست که مدتهاست فکر می‌کنم زمان طرح آن فرا رسیده. یادداشتی برای سایت «ادبیات ما» نوشتم، تا بابی شود که فکرهای مخالف و موافق را شاید، بتوانیم کنار هم جمع کنیم و بازبینی کنیم و احیاناً به نتایجی تازه برسیم. اهل ادبیات و دوستانم را به ورود به این بحث دعوت می‌کنم. می‌توانید بخش اول این یادداشت را این‌جا بخوانید و اگر نظری دارید همان‌جا ثبت کنید. فرمت پدف این یادداشت را هم می‌شود این‌جا دید.

۲- بحث‌های زیادی در مورد جایزه‌ی گلشیری درگرفت که پای من را هم باز کرد به موضوعی که گمان می‌کنم صرفاً نشان دهنده‌ی حساسیت و علاقه‌ی نسل تازه به این جایزه بود، و البته به سرعت واکنش‌هایی موافق و مخالف از هر سو سربرآورد. من فکر می‌کنم مهم نیست متولیان این جایزه چه تصمیمی بگیرند که گویا با این جمله‌ی آشنای «من چنین اعتقادی ندارم و با این رویکرد موافق نیستم.»، تا حدود زیادی تکلیف روشن است.  اما از متن این موضوع که بگذریم، در حاشیه‌ی این اعتراض، اتفاقات فرخنده‌ای افتاد. حالا بماند که متن پینگلیش یک اس.‌ام.‌اس که برای علی‌چنگیزی فرستادم، سر از روزنامه درآورد و نظر سنجی علی چنگیزی اگر چه من را هم مثل پدرام رضایی‌زاده به دلیل شیوه‌ی برگزاری دلخور کرد، اما به گمانم مجموعاً اتفاق بسیار خوبی‌ست. این خوب است که ما در مورد حوادث اطراف‌مان حساس باشیم. لبخند بزنیم یا اخم کنیم. این خوب است که نام‌های «ما» کنار هم بیاید و این اتفاق بسیار خوبی‌ست که «ما» در مورد چیزهایی که به کارمان ارتباط دارد، می‌توانیم با هم و کنار هم واکنش نشان دهیم و از همه مهم‌تر، این خوب است که ما با حفظ احترام بزرگ‌ترها، نظرمان را صریح و مستقل اعلام کنیم.

۳-فکر می‌کنم بعد از «گفت‌و‌گو با ادبیات»، با اجرای خوب محسن حکیم‌معانی، شب ادبیات «هفت اقلیم» تریبون تازه‌ی ادبیات در رادیو باشد و این‌بار البته با هیأتی چالشی و متنوع‌تر. به بهای یک برگ جریمه به دلیل توقف در حاشیه‌‌ی میدان هفت‌تیر به این نتیجه رسیدم که اگر این برنامه پابگیرد، به مرور می‌تواند به رسانه‌ای تازه در فضای فرهنگ و ادبیات ما تبدیل شود. این هفته موضوع این برنامه «دوسالانه شدن جایزه‌ی گلشیری» بود با حضور یونس تراکمه و البته گفت‌و‌گویی خوب با جیران گاهان و قسمت‌های مختلف دیگر. دعوت می‌کنم از همه‌ی دوستان که سه‌شنبه‌ی آینده از ساعت ۵:۳۰ عصر، این برنامه را در رادیو فرهنگ بشنوند.

۱۳۸۹/۰۶/۱۷

بر اساس یک داستان واقعی

در بخشی از یک گفت‌وگو خواندم:
شپیگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقی می افتد؟
فیشر: ما به افراد مورد آزمایش خود در حالیکه در دستگاه MRI قرار داشتند، یک‌بار عکس معشوق خود و یک‌بار عکس غریبه نشان دادیم و عکسهای مغزی آنها را در این دو حالت مقایسه کردیم. به نظر می آید که دو ناحیه در مغز که مسئول احساس عشق هستند را شناسایی کرده ایم. از علائم بارز دیگر، بالا رفتن میزان هورمون دوپامین (Dopamin) و نورآدرنالین (Noradrenalin) و پایین آمدن میزان هورمون سروتونین (Serotonin) در مغز است. انرژی جوشان، تحریکات خوشحال کننده گاهی تا به حد رسیدن به خلسه، عرق کردن زیاد و طپش قلب نتیجه ترشح این سوپ هورمونی است .
شپیگل: هومر (Hommer) هم به این نتیجه رسیده بود که:" و نیروی عشق در آن درون بود که حتی از عاقلان نیز عقلشان را ربود". این همه دیوانگی چه معنایی می دهد؟
فیشر: خود من هم مدتها تصور می کردم که طبیعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولی فکر می کنم که عاشق شدن برای این به وجود آمده است که توجه ما (برای تولید مثل) متوجه یک پارتنر باشد و وقت و انرژی تلف نشود .
شپیگل: آیا میل جنسی برای این منظور کافی نبود؟
فیشر: نه، میل جنسی به تنهایی توجه ما را به سوی شریکهای متعددی جلب می کند، عاشق بودن باعث تحریک این میل در رابطه با معشوق می شود. میزان بالای ترشح هورمون دوپامین باعث ترشح شدیدتر هورمون جنسی تستسترون هم می شود.. به همین دلیل است که عشاق میل ترک اطاق خواب را ندارند .(منبع)

در مورد کارهای «هلن فیشر» پیش‌تر هم چیزهایی خوانده بودم. اما نتایج تحقیقات اخیر او و البته همه‌گیر شدن آرام اندیشه‌هایی نظیر ایده‌های او به مرور ذهنم را به سویی می‌کشد که احساس کنم، فاجعه‌ای در روابط انسانی در پیش است. چنین نگاه پوزیتیوستی به روح و روان انسان، همان اندازه قابل رد توسط برخی از محققین و نظریه پردازان است که قابل اثبات به دست گروهی دیگر. اما اقبال عامه و پوشش مطبوعاتی و استقبال رسانه‌ای و بعضاً سینمایی یا داستانی از چنین ایده‌هایی به گمانم می‌تواند مصیبت بار باشد. تبدیل کردن انسان، عواطف و احساساتش به تابعی از تغییرات سطح ترشح چند نوع هورمون، تغییرات دی‌.ان.‌ای یا فاکتورهای حیاتی دیگر، شاید نوعی پیشرفت علمی محسوب شود و برخورد منفی با آن مصداق تحجر و عقب‌ماندگی و چه و چه، اما مشکلی که به گمانم بسیار ظریف و حساس به نظر می‌رسد این اعداد و ارقام و تحقیقات علمی نیست. لحن بیان محققین و استفاده از ضمایر و افعال، در ذهن خواننده چنین متبادر می‌کند که هورمون‌ها باعث ایجاد عشق می‌شوند. اما همه‌ی مساله را می‌شود بالعکس هم دید. 
نیرویی رسانه‌ای و به مرور روایی (در سینما، ترانه‌سرایی و ادبیات داستانی) به مرور این اندیشه را جا می‌اندازد که «همین لباس زیباست نشان آدمیت»! مردم کاری به تحلیل و عدد و رقم ندارند. آن‌ها محصول داستان را به عنوان اصل می‌پذیرند. آنها را سال‌هاست تربیت کرده‌اند که چنین باشند. داستان‌هایی که در فیلم‌های داستانی و مستند و اخبار سیاسی می‌بینند یا در صفحات علمی و پزشکی و حوادث می‌خوانند. حتا اگر تنها سند صحت این داستان‌ها یک جمله باشد: Based on a true story (بر اساس یک داستان واقعی).
امتداد این اندیشه، گذشته‌ی سی‌هزار سال هنر انسان را خام‌دستانه تحقیر خواهد کرد. اشکال مختلف حس‌ورزی‌های انسانی را بدل به عدد و رقم خواهد کرد و لابد به زودی باید شاهد تبلیغات ابلهانه‌ی تازه‌ای در فروشگاه‌های ادوات پزشکی و داروهای امروزی باشیم. از کرِم ترک عشق و آمپول عضلانی عرفان بگیر تا شیاف ضد تنهایی و کپسول خوشبختی! 
دغدغه‌ای‌ست قدیمی در ذهنم که فکر می‌کنم عکس‌های «آپولو ۱۱» از سطح ماه، هزاران سال خیال‌ورزی شعرا را به سخره گرفت. وقتی «باز آلدرین» آمریکایی، لنز دوربین را به رد چکمه‌ی فضانوردی‌اش روی خاک نرم کره‌ی ماه نشانه رفت و شاتر، تلیک صدایی کرد لابد، انسان خیال‌انگیز‌ترین موجود افسانه‌ای شبان تنهایی‌اش را، توی چراغ جادو حبس کرد و امروز به گمانم فکرهای تازه‌تری در سر می‌پرورد. جهان بی خیال، بی احتمال ناممکن و امید، بی رنج و کابوس، بی عشق و ایمان، چطور جایی خواهد بود؟ 

۱۳۸۹/۰۵/۲۳

CENSORING AN IRANIAN LOVE STORY / Shahriar Mandanipour
978-0-307-26978-2 Alfred A. Knopf Summer 2009


“Playful . . . As [the] love story progresses, Mandanipour elucidates the history of censorship in Iran, dating back hundreds of years to the intricate metaphors and complicated allegories employed by such poets as Rumi, Hafez and Khayam. . . . A brilliant novel about the complexities of writing and publishing in Iran. It will help to further understanding of the frustrating and sometimes perilous situation of the book industry in a country where copyright is not respected, where writers struggle desperately to publish and can be jailed simply for exercising their imaginations.”

—Saeed Kamali Dehghan, The Guardian (August 15, 2009)


“Intriguing . . . Dara and Sara meet at a demonstration in Tehran. From the start, their courtship is necessarily as steeped in deception and danger as it is in passion. . . . Imagination, for Mandanipour, is about the space between reality and perception. It is the ‘. . .’ of Iranian literature, where author leaves reader to imagine the rest, and the censor invariably decides that readers cannot be trusted to do so and gets out his scissors. . . . There is masses of clever, dark humor here, in what could easily have been a thoroughly bleak novel. . . .[An] absorbing and unique novel [with] depth of feeling for words and stories in Iran. . . . In a country where ill-advised words can cost you your life, they assume an importance and power that is almost impossible to grasp in a free society.”

—Fiona Atherton, The Scotsman (August 15, 2009)



“Rich and riveting . . . Perceptive commentaries on the unfolding political turmoil [in Iran]. [Mandanipour’s] works of fiction, densely metaphorical and replete with symbolisms drawn from the Persian literary tradition, reflect the extraordinary times he and his country have witnessed without being overtly political or tediously ideological. . . . This complex exploration of love, literature and censorship is the account of an Iranian writer’s efforts (Mandanipour himself), to write a love story both acceptable to the Ministry of Islamic Guidance and true to its romantic aims. The book juggles three concurrent layers of narrative and meta-narrative which increasingly begin to seep into each other. The postmodernist techniques are reminiscent of Mario Vargas Llosa’s Aunt Julia and the Scriptwriter and Italo Calvino’s If on a Winter’s Night a Traveller, but Censoring remains essentially Iranian and bears many hallmarks of a unique Persian literary heritage. . . . At the meta-fictional level, the author tries to pre-empt the censor by drawing lines over passages, sentences, or even single words that may offend the sensitive censor. The choices of what is struck out and their alternative formulations give the reader a first-hand experience of the twisted logic of censors in Iran. . . . The absurdities of life in the Islamic Republic of Iran provide frequent moments of hilarity—typical of political satires in the tradition of Milan Kundera. . . . Mandanipour’s book in both its content and style gives us a timely glimpse of the complex and infuriatingly paradoxical society that is today’s Iran. As a writer in exile he has a difficult journey ahead, not least of which is to decide on his intended audience. He has, I think, the potential to create a genre of Persian literature that could breach the gap in literary sensibilities that separates readers from vastly different traditions.”

—Maria Baghramian, The Irish Times (August 8, 2009)


“Slyly alive . . . Devious and engaging . . . A droll, even cheerful portrait of totalitarian craziness, it unfolds under the star of a book to which Mandanipour refers more than once: Milan Kundera’s The Unbearable Lightness of Being. Like Kundera’s novel, Censoring an Iranian Love Story takes place on two planes. The first is the simple, sad love story itself. . . . Second, there’s the essay level, on which the author talks directly to his readers about Iranian history and hypocrisy, the problems the plot is giving him and, especially, the headache of getting his sentences around the censor. . . . Both novelists are drunk on literature, stuffing their prose with references to favorite books (and music and movies). . . . Mandanipour is conversant with everyone from Dostoyevsky to Danielle Steel.”

—Craig Seligman, Bloomberg News (August 7, 2009)

“The headline nation of Iran: it’s the novelist’s version. CNN pictures of a botched election and a nation, a mullah-cracy, in turmoil, are one thing. But Censoring an Iranian Love Story is something else. It takes you deep into an ecosystem of paranoia. Mandanipour’s Iran is eternally a young people’s country, where the revolutionary generations don’t much listen or learn from each other. It’s the home of inspired storytelling, going back to the Thousand and One Nights and before, but it also has this very bad habit of censoring its best writers. . . . This wonderful novel is about a boy and a girl trying to find a foothold for love inside this turmoil and the Puritanism of Tehran today. . . . It’s a desperately tender story, and I kept wondering, what is the problem with love in Iran today, with boys and girls being innocently enchanted with each other? . . . You make a kind of wonderful little joke about censorship: it’s been said that censorship is the end of stories, in your case, no, it’s the beginning of the story. Your story is about these lovers and the writer telling their story in battle with the censor. But the censor eventually falls in love with the girl you’ve created, so censorship is the beginning of the story. . . . One of the beauties about your book is that it gives us Iran as a whole ecosystem of history and culture, a great deal of paranoia, authoritarian politics. These from the folks who we know better than we realize—this is where the wine of Shiraz comes from, the Thousand and One Nights, all those nightingales and almonds and apples, the jasmine, the hidden gardens. And yet it also has this recurring theme of a police state, public hangings, cruelty, repression, violence. . . . Censoring an Iranian Love Story, for me, is a wonderfully coherent picture of a society in pain. We see it on television, but it’s different and richer in your book. And I have to say also, I believe in the love story at the end, I love Sara and Dara, and we all end up believing in their love if not being able to bet on it, exactly.”

—Christopher Lydon, “Open Source,” Public Radio International (July 24, 2009)



“There is no such thing as a simple love story in Tehran—and the problem is as great for the author as for hero and heroine. . . . As [Mandanipour] delights in showing, the [Iranian] censor’s scissors are blunt
instruments compared with the novelist’s tools. Thus, as the romance between Dara and Sara falteringly progresses, so does a parallel debate between Mandanipour and his would-be censor. The ancient poets conjured eroticism in terms of flowers and ripe fruits, but how can lovers express themselves in modern Iran? This is Mandanipour’s question as he searches to unite his smitten character—characters who, unnervingly, seem to have ideas of their own. . . . This important, timely novel is sharp, playful and zesty with life.”

—Stephanie Cross, Daily Mail (UK) (July 24, 2009)


“[Censoring an Iranian Love Story] explores expression and censorship . . . Mandanipour’s headscarf-sporting [protagonist], Sara, has to be wily. Her name will be familiar to Iranian readers as a character in a children’s reading primer from before the revolution—she wore bright clothes and her hair uncovered—and thus evokes a freedom no writer would dare to describe in words. Instead she has to use metaphors involving fruit and flowers to summon passion; great swaths of text are struck through to show what cannot be said. . . . A powerful, provocative and timely novel.”

—Francesca Segal, The Observer (UK) (July 19, 2009)


“A subtle, multi-layered work . . . Imagine, for a moment, that you had been deprived of the opportunity to read a major foreign-language contemporary novelist until this week. I mean one of the big names: Michel Houllebecq, say, or Javier Marias, or Victor Pelevin. Then, suddenly, this novelist arrived at last on bookshelves, and here was your first chance to discover his work. [Now] brings just such a rare prospect, with the publication of Iranian novelist Shahriar Mandanipour’s Censoring an Iranian Love Story. . . . It tells the story of an author in Tehran writing a love story about two young Tehranis. We get the love story itself, but also the author’s commentary on his constant battle with the Ministry of Culture over what he is permitted to write, and what is forbidden. Sentences that are ‘unIslamic’—such as a description of an illicit encounter at an internet café—are written and then crossed out, so that to read this novel is to read both a simple love story, and the simultaneous, terrible censorship of that story. . . . The novel will give western readers a rare glimpse of life in contemporary Iran as seen by an insider; if you want to understand more about the young, educated, cyber-age Tehranis who poured on to the streets in the wake of last month’s presidential election, then this book is a great place to start. . . . One of Iran’s greatest novelists is living and writing in the West, and readers of English are able at last to commune with his novelistic intelligence.”

—David Mattin, The Guardian Books Blog (July 23, 2009)


“In this brilliantly conceived and cleverly written novel, characters and author together and separately act and write with sly purpose, disguising and disavowing their subversive ends—to live, love, and create in today’s repressive Iranian society.”

—Barbara Fisher, Boston Sunday Globe (July 19, 2009)


“In his first novel to be translated into English, Shahriar Mandanipour sets out to write the story of young lovers struggling to consummate their prenuptial passion under the eyes of the Iranian morals police. They hang out in Internet cafes, dark movie houses and on the jammed and smoggy streets of modern-day Tehran. The clandestine courtship comes at a time when university students protest, and vigilantes watch out for transgressing neighbors. A war with U.S. troops and suicide bombers rages in next-door Iraq. Telling amorous tales in post-Islamic-revolution Iran is tricky, if not downright dangerous, but a fictional writer named Shahriar Mandanipour is up to the task. . . . As he tells his censor-wary story, the matchmaking narrator employs symbol, metaphor and plenty of heartache—nods to Barthes and Borges that of course don’t go unnoticed by the narrator. American pop culture references (Danielle Steele, Steve McQueen, John Wayne, Linkin Park, Titanic, and Vertigo), combined with a reverie-like prose, summon Murakami. Hypothetical narratives and digressions lend humor and irony. Like some stylishly innovative movies (Brazil and Eternal Sunshine of the Spotless Mind leap to mind), the form is essential to the work’s overall meaning. Unable to publish his fiction from 1992 until 1997 because of censorship, Mandanipour the real-life novelist lets loose. . . . And as much as humor dominates the book, it quietly gets at something else—the omnipotence of tyranny. In the novel, censors scrub literature, magazines, movies of anything that may invoke love or lust. The idea of an Iranian love story is a sad oxymoron. . . . Reconciling differences in morality and religion is complicated, but Mandanipour takes a stab at it. While we may know the author’s allegiances, he also seems to be arguing that we should at least write about those differences, as difficult as they are.”

—Trenton Daniel, The Miami Herald (July 19, 2009)


“Parts of this novel have been crossed out, and that is the point. In Iran stories must struggle through a fog of censorship to make themselves heard. Shahriar, the narrator, is trying to write a love story . . . But this is a ticklish task when love is something that can be expressed only in codes and inferences, and these are not permitted. Language is supple, however, and forbidden love can be smuggled in between the lines . . . This is a very special novel—a passionate, inventive and humorous exposure of the stupidity and cruelty of a society ruled by fear.”

—Kate Saunders, The Times (London) (July 18, 2009)


“In a country where censors wield scissors at the merest hint of impropriety, how do you write about a love affair? In this wry, playful novel, Shahriar Mandanipour faces just such a problem as he recounts the tale of Sara and Dara, who meet at a demonstration in Tehran. Chronicling the pair’s faltering courtship requires formal inventiveness from both the real Mandanipour and his fictional alter ego. . . . Reminiscent of Milan Kundera, this is a lively account of life and letters in contemporary Iran.”

—Adrian Turpin, Financial Times (July 13, 2009)

“The main character in this novel happens to be the novelist himself, and he’s trying to tell a love story . . . But it turns out that it’s pretty hard to tell a love story in Iran because there are censorship issues, the fact that men and women can’t get together in public or even in private, the police are always on the verge of arresting
those who are crossing the morality lines. So the novel becomes his effort to try to tell a love story. . . . It’s a lot of fun to see the story that he’s trying to tell, the story that’s getting crossed out [for fear of censorship], and the real back story. And the back story gives us a picture of Iran that’s the picture that we can’t get through Twitter or through what few cell phone images come through over the protests of the last several weeks. In fact, this is what Iran looks like from the inside.”

—Lisa Mullins and Christopher Merrill, “The World,” Public Radio International (July 8, 2009)


“In what now reads like an eerie echo of the killing of a young Iranian woman cut down by a bullet during this month’s election protests, the Iranian author of this new novel [in its opening pages] foresees the possible death of his heroine in the streets of Tehran. At once a novel about two young Iranians trying to conduct a covert romance in Tehran; a postmodern account of the efforts of their creator to grapple with the harsh censorship rules of his homeland; and an Escher-like meditation on the interplay of life and art, reality and fiction, [Censoring an Iranian Love Story] leaves the reader with a harrowing sense of what it is like to live in Tehran under the mullahs’ rule, and the myriad ways in which the Islamic government’s strict edicts on everything from clothing to relationships between the sexes permeate daily life. The novel provides a darkly comic view of the Kafkaesque absurdities of living in a country where movies could be subject to review by a blind censor; where records of enrollment at a university can be so thoroughly erased by authorities that a student can come to doubt even his own name. At its best, Censoring an Iranian Love Story becomes a Kundera-like rumination on philosophy and politics [that] playfully investigates the possibilities and limits of storytelling. . . . A clever Rubik’s Cube of a story, [and] a haunting portrait of life in the Islamic Republic of Iran, even before the brutalities of the current crackdown.”

—Michiko Kakutani, The New York Times (June 29, 2009)


“Exciting . . . Powerful . . . Perhaps we look enviously at those who have the misfortune to live in countries where literature is taken seriously enough to be censored, and writers venerated with imprisonment. . . . Among other things, Censoring an Iranian Love Story is a tough reply to such maundering. . . . This novel, [Mandanipour’s] first major work to be translated into English, was written in Farsi but cannot be read in Iran. His book is thus acutely displaced: it had to have been written with an audience outside of Iran in mind, but in a language that this audience would mostly not understand; it depends on translation for its being, yet its
being is thoroughly Iranian, lovingly and allusively so, dense with local reference. And it takes as its subject exactly these paradoxes, for it is explicitly about what can and cannot be written in contemporary Iranian fiction. . . . Two Tehran natives, Dara and Sara, meet at a student demonstration outside Tehran University, and spend the next two hundred and eighty pages attempting not so much to consummate their relationship as simply to begin it. It is like something out of Laurence Sterne, and Mandanipour . . . is playfully alive to the elasticated comedy of a story that expends all its energy on failing to start. But this narrative foreplay isn’t just play, because it is forced and not free, conditioned by Iranian political reality. . . . Mandanipour’s inventive way of depicting censorship in his novel is to inscribe it, quite literally, in the pages of his novel. So throughout the book, whenever the story of Dara and Sara becomes unacceptably political or erotic, offending sentences are crossed out . . . The text is veiled, but the author lifts the veil for his non-Iranian audience. . . . It is an effective, simple idea . . . Censoring an Iranian Love Story is not simply prohibited by censorship but made by it. For Mandanipour, the censor is a kind of co-writer of the book . . . Even more interesting, the writer, in this situation, becomes his characters; he wants what they want. Their freedom is bound up with his. This interdependency does provocative things to the relation of fiction to reality. On the one hand, fiction becomes more real—real enough to strike lines through. On the other hand, fiction becomes more fictional—multiple writers (the author and his censors) are making up a collective story as they go along, improvising, cutting, editing, bargaining with each other. One of the great successes of this book is how thoroughly it persuades the reader that a novel about censorship could not help also being a novel about fiction-making; and it thus brings a political gravity to a fictive self-consciousness sometimes abused by the more weightless postmodernism. [The author’s] commentary, in which Mandanipour writes as himself, entertainingly informs the reader about the riskier aspects of the two protagonists, the history of censorship in Iran, the revolution of 1979, and so on. . . . Mandanipour’s writing is exuberant, bonhomous, clever, profuse with puns and literary-political references; the reader unversed in contemporary Iranian fiction might easily think of Kundera (who is alluded to), or of the Rushdie of Midnight’s Children. . . . Charming and often witty.”

—James Wood, The New Yorker (June 29, 2009)


“The news out of Iran has heightened my interest in a new novel, Censoring an Iranian Love Story, by Shahriar Mandanipour. It is a fascinating look at life, love, and censorship. It’s a love story that has been censored so you see what the author has crossed out or merely imagined, knowing that certain things can never be published. This young couple takes extreme measures to express their feelings without bringing the wrath of the government down on themselves. Dara initially expresses his feelings for Sara by making purple dots under letters in a banned book to spell out his message. The novel is as witty as the censorship is horrifying.”

—Jan Gardner, The Boston Globe Off the Shelf blog (June 16, 2009)


“It’s not your typical love story: Boy sees Girl’s shoes under a card catalog at the library. Boy falls in love with Girl and writes her coded letters in books. Writer goes nuts trying to pen a love scene in a country where Boy and Girl can’t legally be together, either in public or private. Then the corpse of a hunchback dwarf shows up. If you’re looking for a tale of love triumphing over all obstacles or a Middle Eastern Romeo and Juliet, seek elsewhere. [But] if you like the intellectual challenge of the metafiction of J.M. Coetzee or Paul Auster, or the sheer spiraling loopiness of Charlie Kaufman films such as Adaptation, then grab a copy [of Censoring an Iranian Love Story] and prepare to enjoy a meditation on culture, modern Iran, and the power of what is left out. Oh, and make sure you read all the crossed-out lines: There’s some pretty pivotal information hiding under there. As with Adaptation, Mandanipour’s main character is named Shahriar Mandanipour, a novelist who’s having a horrible time writing a ‘simple love story.’ His problem is the difficulty of trying to find ways to outsmart the government censor. Also, his characters won’t do what he tells them. As Mandanipour rewrites different scenes, frantically crosses out lines, and explains cultural references from 700-year-old ghazals to the Al Pacino film Scent of a Woman (good luck getting that title past the censors), he is instructing a Western reader in the art of the unwritten. The ellipsis, we are given to understand, is one of the most powerful tools of a reader operating under censorship. . . . Mandanipour can’t describe his female character’s beauty without using produce metaphors (there are many pomegranate references) and his main characters can be beaten and arrested for walking down the street together. So creativity is the order of the day. One of [his lovers’] dates takes place in an emergency room of a hospital; another time they arrange to meet walking into a mosque. . . . By the end of this witty, hyper-intelligent riff on life under a repressive regime, the writer has demonstrated the mental and emotional contortions necessary to survive and fully convinced a reader of this vast understatement: ‘publishing a love story in Iran is not a simple undertaking.’ Mandanipour pulls everything but a rabbit out of his hat. But then, Byron and Shakespeare never had to operate under these conditions . . .”

—Yvonne Zipp, The Christian Science Monitor (May 29, 2009)


“Censorship is an endlessly fascinating subject; a puzzle box, a Russian nesting doll in which the writer’s truth is buried and often lost. . . . In Censoring an Iranian Love Story, a writer (also named Shahriar Mandanipour and the author’s alter ego) tries to write the story of Sara and Dara, a young couple in love, and finds himself in a metaphorical burka. He is forced to change his story, characters and dialogue to comply with the restrictions of the Ministry of Culture and Islamic Guidance in the person of a Dostoevskian character, Mr. Petrovich. . . . The only thing a writer can do is treat the censorship like a new form [of art], a villanelle or a sonnet . . . Censorship is just another way of messing with reality. It’s hard enough to generate one’s own ideas without having someone else’s superimposed over them, but the fictional Mandanipour finds soaring metaphors to replace simple, yet offensive actions. Things are crossed out, political and sexual, that will prevent his book from being published. He writes a love story that is convincingly, achingly impossible in a place where men and women cannot even look at each other in public. The effect (as every good Victorian understood) is deliriously sensual prose. . . . A ‘perfect and beautiful story,’ Shahriar warned his censor, ‘is the most dangerous story.’ Mandanipour has triumphed.”

—Susan Salter Reynolds, Los Angeles Times (June 2, 2009)


“Sara is annoyed to note purple dots disfiguring the pages of The Blind Owl, a classic she’s picked up from a street peddler. Then she realizes it’s code: the young peddler wants to meet her. Since this is Iran, post-revolution, simply saying hello has its risks, and as someone who dabbles in banned books and suspect foreign films, peddler Dara is not what anyone would consider desirable company. But they manage a fraught relationship, fueled by a love of literature and narrated by an author who tells their story but also uses it to comment on censorship in Iran and its consequences, even wittily showing readers crossed out lines and boldfacing passages that could be trouble. The result is magisterial metafiction that makes an ordinary love affair astonishing and provides a rich understanding of life under repressive Islamic rule. Iranian author Mandanipour, currently a visiting scholar at Harvard, could not publish in Iran during much of the Nineties; readers will welcome his first full-length book in English. Highly recommended.”

—Barbara Hoffert, Library Journal (starred review) (April 15, 2009)


“What do we really know about life in Iran? CNN crawlers may bring us up to the moment, but literature opens a door that no amount of accumulated sound bites can. Censoring an Iranian Love Story is part political allegory, part love story. Its unique perspective will dazzle and amuse, but also deepen the reader’s understanding of a complex country. Censoring tells the story of a well-known Iranian writer (with the same
name as the author) who is determined to write a bewitching love story set in modern-day Iran. While this may seem like nothing special to the Western reader, in Iran, authors must submit their writing to a censorship board before publication. In Mandanipour’s imagined manuscript, proud Dara and beautiful Sara, whose names simultaneously recall schoolbook characters and the Iranian version of Barbie and Ken, are forbidden to be alone together. Their secret love affair is conducted in emails and encoded notes in library books. Their love story runs parallel to Mandanipour’s ongoing struggle with the censor, which reads almost like a thriller. Censoring includes scenes that can never appear in the final manuscript, as well as sentences and words crossed out, suggesting that authors become their own harshest critics under censorship. Several fictional characters from Iranian literature appear in the novel, as do references to Kafka, Orwell, and, unexpectedly, Danielle Steel, adding a healthy dose of absurdity. In fact, the remarkable thing about Censoring is how funny it is—not just the bitter humor of irony, but the wit of a literate, broad-minded, slightly cheeky author sharing some hard-earned wisdom.”

—Lauren Bufferd, Bookpage (May 2009)


“Imagine trying to write about romance in a society in which it’s a crime for a woman to walk down the street with a man who isn’t a relative, and in which government censors scrutinize every line. Shahriar Mandanipour, the struggling Iranian author portrayed with mischievous wit and serious intent in this elaborately chambered double-novel by the real-life Shahriar Mandanipour—a prominent, censored Iranian writer—labors anxiously over the love story of Sara and Dara under the sharp eyes of a censor of disturbingly omniscient powers. [Sara and Dara’s] passion is taboo, yet nothing keeps them apart, not tapped phones, nosy neighbors, or the brutal patrols for the Campaign Against Social Corruption. Poor Shahriar fumes, crossing out lines, jettisoning entire scenes, and decrying the contrast between the sensuous glory of Persia’s poetic tradition and the puritanical tyranny of today’s Iran. From Kafkaesque bureaucracy to a blind movie censor to violent repression, Mandanipour, summoning both irony and outrage . . . illuminates the labyrinth of paradoxes entrapping the politically repressed, and celebrates the liberating powers of literature and love. A charming, canny, and rambunctious novel of courage and freedom against all odds.”

—Donna Seaman, Booklist (starred review) (April 15, 2009)


“[Censoring an Iranian Love Story] follows an ambitious but censored Iranian writer as he attempts to write a Nobel-caliber love story that will pass the censors’ inspection. As a professional writer, narrator Shahriar has known his censor for long enough that he can anticipate his objections. Shahriar’s work in progress, which unfolds as a subnarrative within the novel, concerns Dara and Sara . . . as they explore sexual and emotional love in a nation that forbids physical or social interaction between young people of the opposite sex. As the couple’s love grows, the self-censoring writer strikes out whole passages in anticipation of his censor’s objections. All the while, the writer converses with his censor, his characters, the reader and himself to create an intriguing multifaceted romance steeped in Iranian culture. Kudos to Khalili for a wonderfully fluid translation of an intricately layered text.”

—Publishers Weekly (March 23, 2009)


“Mandanipour’s first full-length work to appear in English is a postmodern novel complete with running commentary on the fictional narrative and its author’s trials. . . . [The author] opts for a romance, introducing us to Sara, a student at Tehran University, and Dara, a former student who teases and intrigues her by putting dots under letters in certain books at the library to spell out tentative amatory messages. Needless to say, the course of their true love does not run smoothly. Neither does the author’s writing; every word must be scrutinized by a censor at the Ministry of Culture and Islamic Guidance . . . and there’s no telling what he will interpret as unacceptable or indecent. . . . Mandanipour guides the reader through this maze by having his ‘novel’ printed in bold font and the commentary in regular font. He has even more fun by leaving in some crossed-out sentences and phrases, so we can see what he’s rejecting, sometimes in deference to the censor and sometimes because they don’t fit the growing love relationship. . . . Complex, witty, clever and entertaining.”

—Kirkus Reviews (April 1, 2009)


“With the many books about Iran flooding the shelves, it is a joy to come across Censoring an Iranian Love Story, which offers a perspective that is neither sentimental nor nostalgic, romanticized nor demonized. Looking at his country and its inhabitants through a fiction writer’s authentic spectacles, Shahriar Mandanipour has written a novel that is witty, smart, funny, and honest. It is an important book for our times.”

—Rabih Alameddine, author of The Hakawati


“I absolutely loved Censoring an Iranian Love Story. Insightful and sensual, humorous and sly, allegorical and literary, it is an endless pleasure: a celebration of love and the written word from a part of the world where both still matter.”

—Gary Shteyngart


“Filled with marvels and revolutions, political absurdity, and cinematic exploration, Censoring an Iranian Love Story is much more than a fractured love story. It’s a conversation with art, tyranny, and morality, a syncopated meditation on popular culture and ancient history. Shahriar Mandanipour’s wonderful, digressive novel shimmers with the power of the unwritten, the suggested, and the excised. This story of an author and his wayward characters provides all of us—no matter what our culture—with instructions on how to resist the censors of the world and make our way to freedom. An exciting and original work—a beautiful novel.”

—Diana Abu-Jaber, author of Crescent

۱۳۸۹/۰۳/۲۹

جریان‌های ادبی در تاریخ ادبیات پس از مشروطه، اگر چه در زمینه‌ی فرم و ساخت به تعداد انگشتان یک دست باشند، در حیطه‌ي مضمون به دو انگشت محدود می‌شوند: ادبیات دولتی و ادبیات روشنفکری. نام‌های دیگری هم شاید بشود برایشان پیدا کرد، اما گویا بر اساس قانونی نانوشته و ناخوانده، روی‌کرد پوزیسیون و اپوزیسیون، دو وضعیت محتومی است که مضامین داستان موظف به پهلو زدن در کرانه‌ی یکی از این دو ساحل هستند. از این دوجریان عمده که بگذریم وضعیت سومی هم از ابتدا بوده که ممتد و همیشه‌گی در کنار این دو حالت به کار خودش ادامه داده، اگر چه هرگز به عنوان قطب سوم به رسمیت شناخته نشده است. داستان عامه پسند، بی‌که خود را در موقعیت پاسخ گویی به شرایط اجتماعی و نیازهای عمیق مخاطب قرار بدهد، همیشه نوشته شده و در سایه‌ی اقبال مخاطب پر تعداد خود، نیازی هم به بازبینی مبانی و اصول خود ندیده است. عشق و روابط جنسی و بعضاً خشونت به عنوان عناصر حیاتی چنین داستان‌هایی شناخته می‌شوند. البته داستان‌هایی که پیکره‌ی ژانر نویسی دارند از این قاعده مستثنا هستند. ژانرهای پلیسی، وحشت، تاریخی و نظایر آن به داستان امکان می‌دهند به مضامینی که دغدغه‌ی روز جامعه نیستند یا موضوعات‌شان فرا مکانی و زمانی هستند بپردازد و از همین ویژه‌گی برای فرار از این دسته بندی‌ها استفاده کند مگر این‌که نویسنده عامدانه اشارات داستانی‌اش را به اوضاع روزانه‌ی اجتماع و مسائل کلان اجتماعی که در آن زندگی می‌کند نشانه بگیرد.
اما به گمان من ادبیات عامه پسند با تغییراتی ساختاری و در هیأتی تازه، دوران نوزایی خود را آغاز کرده. گونه‌ای که با تغییرات ژنتیکی و از سرگذراندن تکاملی تدریجی، قادر است علاوه بر حفظ مخاطب و طرح موضوعات زود بازده و نه چندان بنیادین، ضمناً به واکاوی دغدغه‌های نسلی و اپیدمی‌های رفتار مدنی بپردازد و از مضامین نازل عاشقانه فاصله بگیرد. مخاطب چنین آثاری، کتاب‌خوان‌هایی هستند که از داستان‌های سیاه‌نمای پرمدعا و معمولاً مأیوس اپوزیسیون از یک طرف و روایت‌های ایدئولوژیک، شعارزده و بعضاً جانب‌دارانه‌ی پوزیسیون از طرفی دیگر، سرخورده‌اند.
رمان «یوسف آباد، خیابان سی و سوم» به گمانم یکی از نمونه‌های قابل تأمل این گونه‌ی ادبی‌ست که سال گذشته به چاپ رسید و در کمترین زمان و به شکلی غیر منتظره جزو پرفروش‌های بازار کتاب شد تا برخی دوباره یاد مافیای کتاب و توهماتی از این دست بیافتند که ای کاش بود! دلم می‌خواهد باور کنم که ادبیات ما آن‌قدر مدیریت شده و روش‌مند است که بشود فقط با این حرف‌ها، کتاب اول یک نویسنده‌ی تازه کار را ظرف چند ماه به چاپ چهارم و پنجم برساند. نثر پر نشاط و ساخت چهار تکه‌ای روایت و ویژه‌گی‌های معماری آن نشان می‌دهد این رمان در نگاه اول با آموزه‌های مدرن داستان‌نویسی بیگانه نیست. اگر چه همه‌ی این‌ها و توصیف‌های جسورانه‌‌ی داستان از احساسات و دنیای شخصیت‌ها، مهمترین دلایل توفیق این اثر بود، اما گمان می‌کنم تکیه بر المان‌های روایی نظیر برندها، اسلنگ‌های کلامی، مکان‌های سربسته‌ی عمومی و عادات اجتماعی تهرانِ امروز، در بلند مدت و با توجه سرعت بالای تغییرات اجتماعی کلان شهری مثل تهران، به شدت این رمان را تاریخ مصرف‌دار کرده. روایت را اگر به عنوان ماناترین نوع هنر می‌شناسند، به استناد خوانش‌پذیری آن در دوره‌ها و نسل‌های مختلف و پایگاه اندیشه محور آن است. در غیاب عناصری که پیش‌تر به آن اشاره شد نظیر عشق و خشونت، هم‌جواری این رمان با بحث‌های تئوریک مد روز هم قابل تأمل است. «رمان شهری» به عنوان داستانی که به شهر نگاهی فراتر از لوکیشن رویدادها دارد، زمانی اعتبار فرمی می‌یابد که نویسنده در جستجوی چیزی فراتر از تعلق خاطر و نوستالژی مکانی باشد. تصویر چشم‌گیر تهران در «یوسف آباد...» با گذرهای توریستی‌اش به خیابان‌ها و مکان‌ها، در انتها مخاطب را به دریافت نویی از تهران هدایت نمی‌کند. از طرفی بحث «رمان نسلی» فقط به استناد گذر زمان و تثبیت یک کتاب در نسل خود قابل طرح است که با خصوصیات این کتاب باید نشست و دید چند سال کتاب محبوب این نسل خواهد بود.
و سرانجام این‌که فکر می‌کنم نسخه‌ی «یوسف آباد...» را نمی‌شود برای بیش از یک رمان پیچید. به گمانم سینا دادخواه برای تثبیت راهی که در آن گام نهاده و با تکیه بر توفیق کتاب اولش، نیاز به بازبینی عمیق‌، به خصوص در مضمون آثار بعدی‌اش دارد تا بتواند اقبال مخاطب را هم‌چنان و برای بلند مدت حفظ کند.
علی شروقی

پرتره مرد ناتمام – اولين مجموعه داستان اميرحسين يزدان‌بد- مجموعه داستاني است به هم پيوسته و با داستان‌هايي كه هر يك – به استثناي داستان اول - علاوه بر داستان اصلي، داستان دومي را هم به موازات آن داستان اصلي پيش مي‌برند كه اين داستان دوم در واقع نه داستان موقعيت كه داستان شخصيتي است به نام مهرداد ناصري كه در تمام داستان‌هاي اين مجموعه حضور دارد، هر چند حضور او به اين معنا نيست كه مهرداد ناصري قهرمان اصلي تمام داستان‌هاي مجموعه پرتره مرد ناتمام است. در واقع تنها در داستان اول با عنوان يك دقيقه روي سفيدي سرد دوكي شكل و تا حدودي داستان چهارم به نام براي مارسياي رذل عزيز است كه مهرداد ناصري به عنوان يكي از قهرمانان اصلي حضور دارد.
در باقي داستان‌ها مهرداد ناصري يا در حاشيه است و يا تنها اسمش مي‌آيد و يا مانند داستان چيزي شبيه سونيا قهرمان داستان استاد مهرداد ناصري است و خود داستان هيچ ربطي به مهرداد ناصري ندارد جز اينكه در داستاني ديگر مهرداد ناصري در مقام راوي به اين استاد اشاره‌اي كرده است كه البته همين اشاره باعث شده كه مهرداد ناصري حتي در اين داستان هم حضوري به واسطه داشته باشد يا دست كم حضور استاد، او را در ذهن خواننده تداعي كند.
بدين ترتيب، مهرداد ناصري در اين مجموعه پازلي است كه هر تكه‌اش در يك داستان قرار داده شده است. پازلي كه در نهايت كامل نمي‌شود و اين جاست كه به دقت نويسنده در انتخاب عنوان مجموعه( پرتره مرد ناتمام ) پي مي‌بريم. عنواني كه بيش از هر چيز در خدمت همان داستان دومي است كه به موازات داستان‌هاي اصلي روايت مي‌شود: داستان مهرداد ناصري كه اتفاقا به گمان من داستاني است به مراتب جذاب تر از داستان‌هاي اصلي كه هر يك داستان‌هايي مستقل هستند اگر حضور هر چند حاشيه‌اي مهرداد ناصري در آنها را ناديده بگيريم.
در داستان اول كه يكي از بهترين داستان‌هاي مجموعه است، از مجموعه اطلاعاتي كه نويسنده از مهرداد ناصري به دست مي‌دهد درمي يابيم كه او مردي است برخاسته از طبقه‌اي متوسط.
يك معلم روشنفكر كه با جامعه و محيط پيرامون خود درگير است هرچند اين درگيري بيشتر ذهني است و هرگز به مرحله عمل نمي‌رسد و نشستن مهرداد ناصري بر سر توالت فرنگي و آنجا را به مكان انديشيدن به جهان بدل كردن خود كنايه‌اي است گويا براي معرفي شخصيت منفعل او گرچه در همين داستان تكرار اين كنايه دست نويسنده را رو كرده و اشاره طنز اميز او را گاه به شوخي‌اي سردستي تقليل داده است. در اين داستان اشاره‌اي هم مي‌شود به زن همسايه كه حامله است و در داستان بعدي سر رشته روايت ا به دست مي‌گيرد. در داستان دوم مهرداد ناصري از خلال روايت زن همسايه كه با زن مهرداد سلام و عليك و به خانه آنها رفت و امد دارد به خواننده معرفي مي‌شود. داستان دوم شرح حاملگي زني است كه قرار است پس از وضع حمل با شوهرش به كانادا برود. در اين داستان برخي از سطرهاي سفيد داستان اول نوشته شده‌اند و نويسنده در در آوردن زبان ناشيانه‌اي متناسب با پايگاه فرهنگي راوي موفق است. اما شتابزدگي نويسنده در اين داستان گاه نمي‌گذارد خواننده خود به منطق انتخاب لحني اين گونه براي راوي پي ببرد. مثل آن جا كه راوي خطاب به كودك هنوز‌زاده نشده‌اش مي‌نويسد: « نه كه انگار دارم نامه مي‌نويسم. درست همان جوري بنويسم كه توي دلم باهات حرف مي‌زنم. خيلي راحت حرف بزنم باهات.» كه اين توضيح بيشتر انگار توضيح خود نويسنده است براي توجيه لحن و زبان و نثر راوي‌اي كه در حال نوشتن است نه توضيح خود راوي. داستان سوم( داد زن) داستاني است كليشه‌اي و بيشتر شبيه داستان‌هاي سوزناكي كه درباره فقر و مهاجرت روستاييان به شهرها نوشته مي‌شدند.
در اين داستان مهرداد ناصري حضوري حاشيه‌اي دارد. داستان چهارم( براي مارسياي رذل عزيز) گنگ است و گنگ بودنش هم نه به خاطر يك فرم روايي پيچيده كه داستان بايد از دل آن كشف شود كه ناشي از نپرداختن به لحظه‌ها و موقعيت‌هايي است كه پرداختن به آنها در داستاني اين چنين ضروري است اما نويسنده دقيقا همان لحظه‌ها و موقعيت‌هاي حساس را دور زده و به حواشي پرداخته است و از به وجود آوردن مواجهه و برخورد ميان شخصيت‌هاي داستان پرهيز كرده است. با اين همه اين داستان از نظر توانايي نويسنده در به هم زدن نرم عادي زبان آنجا كه راوي از حالت عادي خارج مي‌شود، موفق بوده است. در قصه پنجم(چيزي شبيه سونيا) راوي نخستين تجربه خود را از بلوغ روايت مي‌كند. اما روايت او در حد كلي گويي باقي مي‌ماند و درست به همين دليل تجربه راوي در حد يك تجربه خصوصي باقي مي‌ماند و قابليت تعميم يافتن را پيدا نمي‌كند. در قصه ششم(الترا لايت) با وجهي خصوصي تر از شخصيت مهرداد ناصري اشنا مي‌شويم و ميبينيم او نه تنها در عرصه اجتماع متزلزل است بلكه در عرصه زندگي خصوصي و فردي نيز به همين تزلزل دچار است. قصه هفتم (هنوز يوسف) بيشتر تداعي گر تله فيلم‌ها يا سريال‌هاي كليشه‌اي با نتيجه اخلاقي است و با تكنيكي نه چندان بديع. از بيش از اين گفتن درباب اين قصه صرف نظر مي‌كنم و مي‌روم به سراغ قصه آخر ( جنوار) كه به گمان من در كنار قصه اول يكي از بهترين قصه‌هاي اين مجموعه است. جنوار در ظاهر قصه‌اي است پليسي در دوران شكل گيري فرقه دموكرات در آذربايجان. پليس اين قصه جد مهرداد ناصري است و آنچه در اين قصه رخ مي‌دهد، حادثه‌اي است كه بر سرنوشت خاندان ناصري اثر گذاشته و مسير زندگي آنها را تغيير داده است. جنوار داستان يك توطئه سياسي و كشتاري است كه به گردن يك هيولاي موهوم انداخته شده است.
اين قصه يكي از معدود قصه‌هاي مجموعه پرتره مرد ناتمام است كه در آن هر دو قصه هم قصه مستقل از قصه‌هاي ديگر مجموعه و هم قصه مهرداد ناصري قصه‌هايي نسبتا موفق هستند. هر چند همانطور كه در آغاز گفتم به گمان من خود قصه مهرداد ناصري در اين مجموعه از قصه‌هايي كه مهرداد ناصري در آنها حضور دارد جذاب‌تر است و ايكاش نويسنده روي اين ايده بيشتر متمركز مي‌شد. اما در مجموع پرتره مرد ناتمام مجموعه‌اي است در خور تامل با ايده‌هايي نه چندان تكراري و با اين نويد كه بعدها داستانهايي به مراتب پخته تر از نويسنده‌اش خواهيم خواند. نويدي كه بسياري از اثار داستاني به ما نمي‌دهد.

منتشر شده در روزنامه‌ی «تهران امروز»، پنجشنبه بیست و هفتم خرداد

۱۳۸۹/۰۲/۳۰

گفت‌وگو با پل آستر

فیلم گفت‌وگوی «جان فری‌من» با «پل آستر» چیزی نیست که بشود به این راحتی‌ها از خیرش گذشت. با اینترنت‌های ایرانی‌، اگر یک ساعت هم طول بکشد تا نه دقیقه‌ی فیلم دانلود شود، غنیمت است. آستر نکات جالبی را در باره‌ی ارتباط بین کتاب‌هایش و عادات نویسندگی‌اش گفته. این گفت‌وگو، حول محور رمان «ناپیدا» با ویراستار جوان نشریه‌ی گرانتا، در منزل استر در بروکلین ضبط شده است. (روی دکمه‌ی Play کلیک کنید)

۱۳۸۹/۰۲/۲۰



به مجسمه‌هایی که بلعیده شدند...

پیش نواخت:
«خداوند برای دیدن "شهر و برج" که بندگانش بنا کرده بودند به زمین آمد / سِفر پیدایش- باب یازدهم».

موومان اول: زنِ آب‌چکان، ایستاده بر دماغه.
بارها از جویس گفته‌اند و شنیده‌ایم از شاه‌کار بزرگش، یولیسس. جویس با کارکرد ویژه‌ای که به زادگاهش دابلین می‌دهد (نه فقط به عنوان شهری که تمام ماجراهای داستان را در بطن خود پیش می‌راند) به مرور شخصیتی مستقل به "دابلین" می‌دهد. ماکوندوی مارکز (و ده‌ها نمونه‌ای که می‌توانم نام ببرم و مدخل و منبع ردیف کنم در پانویس، تا این چکامه هم به شیوه‌ی مقاله نویسی رایج، خودنمایانه و مدعی به نظر برسد) را کنار می‌گذارم تا از این نقطه به عنوان پیش‌فرضی انکار ناپذیر، اجرا را شروع کنم؛

شهر به مثابه‌ی شخصیت...

در منابع ادبیات خلاقِ امروزی، از دو اصطلاح برای ایجاد بستر پیش‌رفت روایت نام برده‌اند. یکی فضا یا اتمسفیِر و دیگری اقلیم یا مکان. این‌دو به عنوان عناصری انکار ناپذیر در چیدمان مؤلفه‌های داستانی، تفاوت‌های مهمی با هم دارند. درک تفاوت‌های این دو، در کنترل تاثیرات داستان بر مخاطب و در نهایت، جهت بخشی به آن، بسیار حیاتی‌ست.
هم‌چنان که هر ماهیت دینامیکی، در مکانیک و فیزیک کوانتومی بدون داشتن مقادیر محاسبه پذیرِ مکان و زمان، بی‌مفهوم و ناشده محسوب می‌شوند، در داستان هم حادثه‌ی داستانی بی مکان و زمان، رخ‌ندادنی تلقی خواهد شد. از بحث زمان در روایت می‌گذرم که خود موضوعی بسیار پیچیده است و مجال دیگری می‌طلبد. اشاره به این نکته الزامی‌ست که حتا در روایت‌هایی که لامکان طراحی می‌شوند و داستان جوری نوشته می‌شود که گویا در هر مکانی امکان رخ دادنش هست، باز هم نویسنده نیاز به بستری برای طراحی روند داستانش دارد. آب و هوای معتدل شهری که قاتل پا به آن‌جا می‌گذارد، شبی بارانی که برای آخرین بار زن و مرد از هم جدا می‌شوند یا عصری برفی در کوهستان که پیرمرد خاطراتش را مرور می‌کند، حتا اگر معلوم نباشد در کدام شهر یا کشور هستند، نیاز به تعاریف محیطی مشخصی دارند. شهری که به روش «داستان دوشهر» دیکنز طراحی می‌شود، اگر چه به اصطلاح «نا در کجا» خوانده می‌شود ولی این رفتار عامدانه‌ی نویسنده را نمی‌توانید ندیده بگیرید که او با حذف نام و نشان‌های مشخص از مکان مفروض‌اش، کوشیده داستانش را از محدودیت‌های سیاسی و اجتماعی برهاند و درگیر تبعات اثرش نشود. به هر روی، حادثه‌ی داستانی باید یک جایی رخ بدهد. اما بازگردیم به همان موتیو نخست. تفاوت فضا و مکان.
توضیح ساده‌ای می‌دهم: جنوب را به عنوان مکان و اقلیم، هم احمد محمود نوشته هم غلامحسین ساعدی. اما جنوبِ محمود، با جنوبِ ساعدی تفاوت‌هایی اساسی دارد. این تفاوت‌ها به دلیل اختلاف اجرای این دو نویسنده از عنصر فضا شکل می‌گیرد. تحلیل این‌که در خلق فضا و بار کردن آن بر مکان، چه مؤلفه‌های دیگری دخیل هستند هم موضوع فرعی بسیار گسترده‌ای‌ست. اما تفاوت چشم‌گیر نیویورکِ پُل آستر در سه گانه‌ی نیویورک، با سایر داستان‌هایی که بر بستر نیویورک شکل گرفته، ناشی از فضاسازی منحصر به فرد آستر در مکان نیویورک ارزیابی می‌شود.

موومان دوم: نفس عمیق، شیرجه
برای نویسنده، هیچ اصل مسلم و خلل ناپذیری وجود ندارد. این تفاوت مهم فیلسوف با نویسنده‌ی اندیشه محور و مضمون‌گراست. ویژه‌گی آرتیستیک روایت ایجاب می‌کند، نویسنده حتا اگر برای رسیدن به پاسخ، برای مدت کوتاهی قطعی بودن فرضی را بپذیرد، به زودی باز خواهد گشت تا همان اصل را هم زیر سئوال ببرد. باید مطمئن باشد که هم‌چنان که پیش می‌رود، پس و پیش، همه چیز فرو می‌ریزد. درست مثل آدمی که خودش را در شیرجه‌ای طولانی رها کرده. پیش فرضی قدیمی در ذهن نوع بشر وجود دارد که روایت اساساً باید بر اساس انسان باشد. به این معنی که شخصیت معادل انسان است. هر کجا شخصیت‌سازی در روایت شکل می‌گیرد، منظور انسان است. حتا در گونه‌ی روایات و حکایات تمثیلی، جانور و یا هیولا، به شکل متغییری در یک گزاره‌ی ریاضی، با معادل انسانی خود جابه‌جا شده. شما با نوشته‌ای از نوع مقاله روبه‌رو نیستید. به همین روی و فارغ از جنبه‌های تکنیکال-کریتیکال بحث، می‌شود خیلی ساده‌تر هم حرف زد. همه‌ی حرف‌های این موومان را فراموش کنید.

سکوت سیاه... مکث... از نو...

تشکیک در این فرضیه که روایت اساساً بر پایه‌ی یک شخصیت انسانی و یا پرسوناژی که بروز انسانی دارد بنا می‌شود، عرصه‌های پانخورده و نویی را پیش رویمان خواهد گشود. نمونه‌ی تا حدی امتحان شده‌ی چنین تکنیکی را در روایت‌هایی با منظر کمتر شناخته شده‌ی«مای راوی» می‌توان دید. نظیر این صحنه:
« هیچ‌وقت نفهمیدیم چرا رفت... روزی که رفت، فقط به هم نگاه کردیم. ابری بود و ما منتظرش بودیم... آن‌روز نه باران آمد، نه او... فقط به هم نگاه کردیم».
اگر چه این تکنیک، نقطه‌ی تمرکز روایت را به بیرون از «ما» منتقل کرده، ولی به هر حال با شخصیت‌پردازی «ما» هم روبروییم. مجموعه‌ای از چند نفر که در روایت، به عنوان گزاره‌ای واحد محسوب می‌شوند و «ما» نامیده می‌شوند (تکنیکی که به همراه چند ترفند روایی دیگر در «برای مارسیای رذل عزیز» به کار گرفتم). اما هم‌چنان به خاطر داریم که این «ما»، فقط اندکی از «من» پیچیده‌تر است. مجموعه‌ی کامپوزیت شده‌ای‌ست از آحاد انسانی.
حالا دایره را بزرگ‌تر کنید... دایره را باز کنید تا طبل‌ها بکوبند... تا اوج... تا شهر... تا تهران...

سکوت...

موومان سوم: دستی که قوطی خالی کنسرو را از آب بیرون گرفته.
وقتی به تهران به مثابه‌ی شخصیتی مستقل نگاه کنیم، بی‌قراری‌اش را خواهیم دید. که این سال‌ها و روزها، در تلاش است حرف بزند. که خواسته‌های متفاوتش را طلب کند و توان اساطیری‌اش را به کار بیاندازد؛ که سربازانش را فرا بخواند و برای نبردی آپوکالیپتیک تجهیز کند؛ که تنهایی‌اش را در دل ایران فریاد بزند؛ که بخواهد و بتواند که بخواهد، بر خلاف جریان شنا کند؛ که نیزه‌ی زنگ زده‌اش را به آسیاب‌های بادی نشانه بگیرد و پرزیدنت خودش را طلب کند؛ که باور کند برگه‌های حضورش در نمایشی که شناسه‌ی دیگرگون بودنش است، گم شده؛ که به سکوتِ مقواها و ماسک‌ها و نوارهای بسته بر دو انگشتِ ویکتوری، پناه بیاورد که "وِر ایز مای وُوت"؟؛ که در جستجوی نشانی جز شهیادِ فرسوده، مرتفع‌ترین میلاد خاورمیانه را جشن بگیرد؛ که نمایشی خیره کننده را از انقلاب تا آزادی، میدان کند و به سکوت فریاد بکشد؛ که بگوید در قلب سرزمینی دیگر، سرزمینی دیگر است؛ که باورها و توهماتش را پاس بدارد و اعتراض کند؛ که ساعتِ مد و لباس و موزیک‌ِ رانندگانش را با "بوِرلی هیلز" میزان کند؛ که شهری باشد چنان‌که در درون خود کشوری‌ست... کشوری که پانزده میلیون نفوس‌اش، پر جمعیت‌تر از بسیاری سرزمین‌ها و کشورهایی باشد که قوطی خالی دموکراسی در جوی خیابان‌هایشان، تلق تلق غلت می‌خورد و پیش می‌راند... که تیتر یک همه‌ی روزنامه‌ها بشود: تهران بندری می‌زند... که همه‌جا پر کنند، تهران در تب زلزله می‌سوزد... که تهران مادر و کودکِ هژبر ابراهیمی‌اش، ستارخان و باقرخانِ ضرابی‌اش را... شریعتیِ شانس و شهریارِ قهاری‌اش را... و گوساله‌ی دانشکده‌ی دامپزشکی‌اش را پس از هفت سال قحطی، بلعید...

پس‌نواخت:
و چنین است که هر رستاخیزی را نشانه‌هایی‌ست.

سکوت...

با ادای احترام به «نگران نباش» و «یوسف آباد، خیابان سی و سوم»

۱۳۸۹/۰۱/۰۸


نگاهی به «آن‌جا که پنچر گیری‌ها تمام می‌شوند»

شکل افراطی توصیف در ادبیات، متاثر از کلاسیک‌های اواخر قرن هجده و نوزده میلادی، به سرعت در اوایل قرن بیستم کاهش یافت و تغییر شکل داد. گوستاو فلوبر به عنوان نویسنده‌ای متمایل به روی‌کردهای مدرنیستی در نوشتار، در صحنه‌ای از رمان کمتر خوانده شده‌ی «مادام آرنو» می‌نویسد:
«چشمان سیاه و دلربایش، با برق درخشانی که در آن‌ها بود، زیر پلکهای تقریباً سنگین خود آرام تکان خوردند، و در ژرفنای مردمک آن‌ها مهربانی بی‌پایانی موج زد. فردریک دوباره دستخوش یورش عشقی غیرقابل سنجش و حتی نیرومندتر از پیش شد؛ دیدار آن زن او را گیج کرده بود، اما کوشید خود را از سستی و رخوت برهاند. چگونه می‌تواند این زن را تحت نفوذ خود درآورد و او را شیفته‌ی خود کند؟ با چه وسیله‌یی؟ فردریک،‌ پس از لختی درنگ و اندیشه، هیچ وسیله‌یی را بهتر از پول نیافت. شروع کرد به صحبت کردن در باره هوا، که به سردی لوهاور نبود.» [۱]
این ویژگی زبانی در روایت فلوبر، نسبت به بالزاک و بعضاً تولستوی و بسیاری از نمونه‌های نزدیک به او، یکی از موفق‌ترین و تحمل‌پذیرترین شیوه‌های توصیف برای خواننده‌ی امروزی رمان است. جریان‌های اجتماعی در ابتدای قرن بیستم و افول نگاه مضمونی به پدیده‌ی رمان در اروپا، نویسنده‌ها را به شدت به سمت بیان تصویری صحنه‌ها و «داستان به مثابه‌ی فرم» سوق داد. ریشه‌یابی و جریان شناسی این روی‌کرد مبحث بسیار طولانی و پیچیده‌ای‌ست که قصد ورود به آن را ندارم. اما آن‌چه در ادبیات پس از گلشیری و به تاثیر مستقیم از نوع افراطی تصویر سازیِ ادبیات آمریکا، وارد آموزه‌های استادان داستان ایران شد، عمده‌ی پیکره‌ی داستان نویسی پس از دهه‌ی شصت را شکل داد. جمله‌ی معروفی بر سر زبان‌ها افتاد: نشان بده؛ حرف نزن. برای نمونه در برابر بندی که از فلوبر نقل کردم پرسشی مغالطه آمیز مطرح می‌کنند: «پلک‌های تقریباً سنگین» چطور پلکی هستند؟ و لابد به طعنه و به عنوان تیر خلاص از شما خواهند خواست: پلک‌هایت را "تقریباً" سنگین کن ببینم چه شکلی می‌شوی! و قِس علی هذا...
این روی‌کرد به توصیف، داستان‌ها را به نوعی گراور سازی کلامی از تصاویر ذهنی‌شان سوق می‌داد که با شروع ترجمه‌ی آثار داستان کوتاه نویسان آمریکایی و به خصوص ریموند کارور، مد روز نویسندگی ایران شد. در همین گیر و دار، مینیمالیسم، به دلیل ظاهر سهل‌الوصول و زود بازده‌ی فرمی‌اش، قالب مورد توجه داستان‌نویسان نسل سوم و چهارم شد، و مطابق معمول و نه در تمام موارد، بی این‌که الزامات اجتماعی و ماهیتی پشت هر قالب هنری درک شود، مجموعه ‌داستان‌های مینیمال وارد بازار نشر شدند که بسیاری‌شان تا همین امروز هم از یادها رفته‌اند. همان اتفاقی که امروز در حرکتی تازه به سمت ادبیات وحشت و آن‌چه به غلط و صرفاً به جهت اندک مشابهت ظاهری، ادبیات گوتیک نامیده شده به چشم می‌خورد. نویسنده‌ در مسابقه‌‌ای بی هدف برای ترساندن مخاطب و ایجاد تعلیق از طریق مهارت‌های نوشتاری، بی هیچ درک و شناختی از جنبه‌های تاریخی و الزامات جامعه شناختی و پدیدار شناسانه‌ی هنر و معماری گوتیک در دوران جنایت‌بار و خفقان آور تسلط کلیسا بر اروپا، مدعی ورود به عرصه‌ی ادبیات گوتیک است و عجیب این‌که، آن‌هایی که ادبیات را نوعی رفتار هنری اندیش‌ناک می‌شناسند، با طعنه به فلسفه بافی محکوم می‌کند. به فرض هم که چنین باشد، این ذم شبه مدح، چیزی از توان ادبیات نمی‌کاهد. ادبیاتی که شرح تعاملاتش با فلسفه، تاریخچه‌ای به وسعت و پهنای «تاریخ فلسفه»ی فردریک کاپلستون دارد. ادبیاتی که به چیزی فراتر از «تن تن در سرزمین اشباح» نظر دارد.
فارغ از این مجادلات فکری و بنیادشناسانه که کاملاً طبیعی و بلکه الزامی‌ست، و نشان از پویایی فضای نقد و نظر میان نویسندگان جوان دارد، مجموعه داستانی در سال ۸۷ منتشر شد از نشر ققنوس به نام «آن‌جا که پنچر گیری‌ها تمام می‌شوند». مجموعه‌ای که نه تنها در زمینه‌ی تکنیک‌های توصیف، از جریان‌های معمول داستان‌نویسی در دوره‌های اخیر –که پیش‌تر به آن اشاره شد- فاصله می‌گیرد، بلکه بر شناخت درست نویسنده از ژانر اثر، ساز و کارهای اجتماعی و الزامات هستی‌شناسانه‌ی مضمون استوار است. حامد حبیبی پیش از این با «ماه و مس» نوید ظهور داستان نویسی خوش آتیه را به «خانواده‌ی ادبیات» داده بود. کتاب به سرعت مورد توجه منتقدان و حرفه‌ای‌های ادبیات قرار گرفت و بارها در جوایز خصوصی و دولتی نامزد دریافت جایزه شد. در این مجموعه، داستانی به نام «هتل» چاپ شده که از قضا کمتر از سایر داستان‌ها حبیبی مورد توجه قرار گرفت. ماجرای خانواده‌ای‌ست که برای تفریح یا فرار از زلزله وارد هتلی عجیب و قدیمی می‌شوند و ابهام و نوستالژی فضا، آرام آرام در روابط اعضای خانواده تاثیر می‌گذارد و در انتها با ورود ناگهانی به روزگار گذشته‌ی هتل، واقعیت یا خواب بودن دو بخش داستان، به پرسشی اساسی تبدیل می‌شود. فضای اضطراب آوری که بی استفاده از عوامل عجیب و غریب و حوادث ناشناخته شکل می‌گیرد و پیش می‌رود. قصدم خلاصه نویسی داستان نیست. در خلق صحنه‌های این داستان، هم‌چنان که در داستان‌های دیگر مجموعه کمابیش به چشم می‌خورد، راوی دانای کل و صدای روایتِ مخصوص‌اش به سرعت به شخصیتی تفکیک ناپذیر از کل داستان تبدیل می‌شود. صدایی که از حرف زدن و نه نشان دادن، هیچ ابایی ندارد. این خصیصه نه تنها نقطه ضعف داستان نیست که به مرور به بافت مناسبی در کنار عناصر صحنه، دیالوگ‌ها و اتمسفر حاکم در داستان می‌رسد.
«هتل سال‌ها پیش در اوج موسیقی ساخته شده بود. از کنار جاده، ساختمانش دیده نمی‌شد. فقط درخت‌هایی بودند که به سیاهی می‌زدند و راهی آسفالت که بین آن‌ها گم می‌شد [...] و خانواده، بولواری پر دار و درخت و نمناک را طی کردند تا سر و کله‌ی ساختمان هتل پیدا شد که کنار دریا یله داده بود و پیر و خسته نفس می‌کشید.» این لحن طناز و بعضاً شاعرانه، ترکیبی مفهوم و زیبا کنار اجزای داستان ایجاد می‌کند که هر لحظه خواننده را به همراهی با موضوع و ماهیت افشاگر هتل و فرو ریختن شخصیت‌هایی که در چنبره‌ی مقتدر آن گرفتار شده‌اند، فرا می‌خواند. چینش درست صحنه، و استفاده از معماری هتل و آکسسوار، به عنوان اِلِمان‌هایی معنا دار از نکات بارز این داستان است. در صحنه‌ای که اعضای خانواده سوار آسانسور شیشه‌ای می‌شوند می‌خوانیم: «داخل آسانسور شدند. بچه گفت: «نیفتم.» دریا بالا می‌آمد. درخت‌ها بالا می‌آمدند [...]» راوی دانای کل، خود به عنصری تبدیل شده که زاویه دید من راوی هم دارد. چیزهایی که از زاویه دید انسانی‌اش می‌بیند تعریف می‌کند. در این میان تک مضراب‌های دیالوگ بچه، با گفتارهای کوتاه و بریده‌اش به تنها نقاط روشن و سرخوشانه‌ی داستان تبدیل می‌شوند که خواننده می‌تواند از هول فضا، بگیردشان و تکرار کند... «نیفتم!».
این زاویه دید بی‌محابا و جسور با عبارات شیطنت‌‌آمیزش، یکی از دستاوردهای مجموعه‌ی «آن‌جا که پنچر گیری‌ها تمام می‌شوند» است. زاویه دیدی که به اندازه و به موقع حرف می‌زند و نظر می‌دهد و اغراق آمیز بودن آموزه‌های داستانی دهه‌های اخیر را نشان می‌دهد. تجربه‌ای که به مرور و در میان داستان‌های ایرانی روزگار ما کم رنگ شده و حالا در عرصه‌ی داستان کوتاه باز می‌گردد تا شاهد صدای روایت آشنای چوبک و ساعدی باشیم. زاویه دید و طرز روایی دشواری که نمی‌تواند قضاوت نکند و ناگزیر از پرداختن به عقبه‌ای مستحکم از جهان‌بینی و دستگاه فکری نویسنده است. اگر چه حبیبی در نهایت با اندیشه‌ای متفاوت و پیچیده سراغ داستان نمی‌رود، ولی تک تک داستان‌ها خواننده را وادار به هم‌ذات پنداری می‌کند و این بدین معناست که داستان‌ها، زندگی اصلی‌شان را پس از تمام شدن روی کاغذ، در ذهن خواننده شروع می‌کنند. فضاهایی که به رغم هول‌آور بودن‌شان، کاملاً بومی و ایرانی‌ هستند و ظرفیت مکان‌های بومی و آشنا را، برای خلق موقعیت‌های متفاوت داستانی، یادآور می‌شود.

[۱] مادام آرنو، گوستاو فلوبر؛ مترجم عبدالحسین شریفیان. تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۷۰.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چاپ شده در مجله‌ی «آزما»، شماره‌ی ۷۰، نوروز ۱۳۸۹
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشتی دیگر بر «پرتره‌ی مرد ناتمام»: ترس از رمان نویسی و خلق مجموعه داستان یکدست

۱۳۸۸/۱۲/۰۱


پس از چاپ «پرتره‌ی مرد ناتمام» و در شرایط خاص اجتماعی آن‌روزها، گفت و گوی جالبی درگرفت میان من و نویسنده‌ی نام‌‌آشنای مقیم آلمان، آقای حسین نوش‌‌آذر که رمان «سفر کرده‌ها»یش این روزها روی پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها خوش می‌درخشد. آن‌چه در پی می‌‌آید متن نامه‌هایی‌ست که میان ما رد و بدل شد و برای اولین بار در «تیله‌باز» منتشرشان می‌کنم.

حسین نوش‌آذر: آقای یزدان­‌بد عزیز! در داستان­های پیوسته «پرتره­ی مرد ناتمام» یک خط فکری داستان­‌ها را به هم می­‌پیوندد. این خط فکری به نظر من همان تضاد تجدد با سنت و اندیشه­‌ی استقلال سیاسی در ایران است که زمانی یکی از شعارهای انقلاب بود. در داستان اول که واقعاً خواندنی­ست و طنز ریزبافتی هم دارد، این فکر به این شکل خودش را نشان می­‌دهد که شخصیت محوری داستان شما، مردی به نام مهرداد ناصری به خاطر درد زانو (یا شاید هم به صرفاً به بهانه­‌ی درد زانو) توالت فرنگی را به مستراح سنتی ترجیح می­‌دهد. در همان حال همسر این شخص اصرار دارد که از همان مستراح سنتی استفاده کند. فکر می­‌کنید تضاد میان تجدد و سنت حتی به روابط زناشویی هم راه پیدا کرده؟

اگر نگاهی از کنار، به حرکت دَورانی جسمی حول نقطه‌ی مرکزی بیاندازید، از هر طرف که باشد، رفت و آمد پینگ‌پونگی جسم دوارتان را خواهید دید. تاریخ مدام دارد این رفت و برگشت را تکرار می‌کند. از روزگاری که ایران نقطه‌ی تلاقی جاده‌های بزرگ تجارت، فرهنگ و زبان در جهان بود، تا همین امروز، همیشه شاهد برخورد داشته‌های خودش با تحفه‌ی دیگران بوده است. چیزی که امروز مصداق برخورد سنت و تجدد شده. مثلث کوچکی‌ست در جهان که سواحل شرقی خلیج فارس را به مرزهای جنوبی آناتولی وصل می‌کند و از سوی دیگر تا کرانه‌ی باختری رود اردن و نوار غزه امتداد می‌يابد. این‌جا روح خاورمیانه است و من داستان‌نویس آن. این میانه بودن واژه‌ای نیست که اتفاقی به این سرزمین‌ها اطلاق شود. میانه‌گی در مفاهیم کلان انسانی و تمدن‌های بزرگ جهان، در دل این مثلث شکل می‌گیرد. جایی که توجه عمده‌ی قدرت‌های گذشته و آینده را به خود معطوف کرده و خواهد کرد. جز یکی دو دین و نحله‌ی فکری، نطفه‌ی قریب به اتفاق ادیان و تمدن‌های بزرگ جهان همین‌جا بسته شده و پژواکش در کرانه‌های شرق و غرب جهان آرام گرفته است. تضاد واژه‌ی مناسبی نیست. تضاد همیشه به نفی طرفین می‌‌انجامد. نه در این داستان و نه در تاریخ این سرزمین، هیچ چیز نفی نشده. مردم ما چیزی را پس نزده‌اند؛ نادیده نگرفته‌اند. به خصوص در تاریخ فکری و فرهنگی‌شان، هر چیز تازه‌ای را به داشته‌های پیشین افزوده‌اند. چالشی بوده که گاه به تقابل کشیده، گاه به تعامل اما همیشه پاسخی داشته است. حاصل ماجرا دیالوگ بوده و کش و واکش میان افکار. زناشویی به عنوان یک مدل کوچک از اجتماع انسانی، آن‌هم در این سرزمین پر تنش، طبیعتاً از این برخورد تاثیر گرفته است. از روزگاری که داستان‌‌های هزار و یک شب، میان «ملک جوان‌بخت» و «شهرزاد» آن چالش روایی را شکل داده این وضعیت وجود داشته. از روزگار شاهزاده‌ای که دنیایش قد کف دست بود و زنی روشن بین، قصه‌هایی از سرزمین‌های دور برایش نقل می‌کند تا ضمیر آشفته‌ی او و شمشیر آخته‌اش را به آرامش برساند. مردم من این چالش را با تمام وجودشان حس می‌کنند. میان زن و شوهرها، میان والدین و فرزندان تا ساختارهای بزرگ‌تر اجتماعی. این چالش، آخرین بار به مشروطه ختم شد و حالا صد سال بعد باز هم به اوج دیگری نزدیک می‌شویم.

غیر ازین تأثیرپذیری که شما می­‌گویید، به هر حال کشش و کوششی، تضاد و تقابلی میان تجدد و سنت هست و در این میان ظاهراً کفه­‌ی سنت، دست­کم در فرهنگ رسمی ما سنگین­‌تر است. در داستان بعدی می­‌بینیم که حریم خصوصی شخصیت محوری داستان شما مورد تهاجم قرار می­‌گیرد. فکر می­‌کنید اندیشه­‌ی تجدد در ایران تا این حد شکننده است که می­‌شود آن را به این سادگی مختل کرد؟

باقی ماندن شرط وجود داشتن است. اگر قرار است چیزی به نام روشنفکری یا تجدد وجود ملموس و پذیرفتنی برای ما داشته باشد، باید پیش از هر چیزی «باقی بماند». این طبیعی است که پسینیان، باید خود را در برابر پیشینیان اثبات کنند. همیشه همین است که کفه‌ی آن‌چه هست، سنگین‌تر از چیزی است که قرار است جای‌گزینش شود. اگر چیزی در حال سکون باشد، تا ابد ساکن می‌ماند مگر این‌که نیرویی به آن اثر کند. بیان ساده‌ای‌ست از قانون اول نیوتون. مهرداد ناصری، تندیس سیال همین نیرو است. موجودی تنها و خسته که تناقض، وارونه‌گی و دوگانه‌گی، همه‌ی هستی‌اش شده اما نیروست و از پا نمی‌نشیند. روحی که می‌کوشد خود را به اثبات برساند. نشسته بر فرنگی، اندیشه‌های بزرگش را به چالش با پیشینیان می‌فرستد و منتظر می‌ماند ببیند پاسخ دریچه چیست؟ آن‌سوی دریچه، صدای سنت، چه پاسخی به او خواهد داد. آیا او و موجودیت‌اش را می‌پذیرد یا به کلی نادیده‌اش می‌گیرد؟ آیا موفق می‌شود این سکون را بشکند؟ تعارف را کنار بگذاریم. ما خیلی چیزها داشتیم. خیلی... چشم باز کردیم دیدیم دیگر نیست. به تاراج رفته و هر تکه‌اش را ملت‌های دیگر منگوله کرده‌اند به کلاه‌شان تا قشنگ شوند. حالا این‌که بدانیم چه بودیم، همان‌قدر مهم است که بفهمیم چه نیستیم. ما احتیاج به باز تولید فکر و هنر خودمان داریم و برای این‌کار شاید مجبور باشیم سالیان سال بی‌راه برویم، کپی کنیم و هجمه را تحمل کنیم. این مد نیست. فضیلت نیست. نیاز مبرم جامعه است. فقری‌ست که در تمام بخش‌های فرهنگ امروزمان می‌شود آثارش را دید. مستراح، ماکت است. نمونه‌ی کوچکی‌ست که من روی شیشه‌ی میکروسکوپی (لام) گذاشته‌ام و همه را دعوت می‌کنم نگاهی از چشمی میکروسکوپ به این نمونه بیاندازند. در این اشل میکرو، یک تار موی تا کمر رنگ شده، می‌تواند سر نیزه شود و حس هجوم به مهرداد ناصری بدهد. این به معنای متزلزل بودن نیست. این ویژه‌گی مینی‌مال دنیای این داستان است که کمترین صدایی در محیط‌ بسته‌اش اکو می‌شود. اگر چه این واقعیت را هم نفی نمی‌کنم گام نهادن به جهانی مفهوم و ترجمه پذیر برای فرهنگ‌های دنیا، نیاز به حساسیت دارد. اگر از همه‌ی جنبه‌ها نقدش نکنیم، اگر آراء و نظرات را تحمل نکنیم، از هستی تهی می‌شود. نبض جوامع را با شنود همین تولیدات می‌گیرند. جوامع با هنرشان است که زنده می‌مانند و ضربان دارند. این‌ها نیاز به حساسیت دارد و روشنفکر شکننده‌ترین بغض جامعه است و هنرمند بلندترین فریاد آن.

زنِ داستان «فردا برمی­‌گردم» ساده­‌لوح و در همان حال از برخی لحاظ بسیار زیرک است و با این حال در زندگی مهرداد ناصری جذب می­‌شود. این موضوع یکی از مهم­ترین موضوعات ادبیات داستانی در دهه­‌ی پنجاه میلادی ست. در ایران مردی با کراوات سرخ گلشیری را داریم و در ادبیات جهان، بکت و بورخس هر یک به شکلی به این موضوع پرداخته­‌اند. در مقایسه با این داستان­ها در داستان شما نشانه­‌ای وجود ندارد دال بر این که قرار است کسی در وجود دیگری خودش را تعریف کند. ممکن است خواننده به این نتیجه برسد که شخصیت چنین زنی آنقدر شکننده است که بلافاصله و بدون هیچگونه مقدمه­‌ای صرفاً به خاطر یک مستراح فرنگی و احیاناً مطالعه­‌ی دست‌خط یک شخص نسبتاً تحصیل‌کرده کل چیستی و کیستی خود را وامی­‌نهد. در همان حال این زن که باردار است با جنین­‌اش صحبت می­‌کند و ظاهراً از او هم انتظار دارد که در آینده خواسته­‌ها و توقعات مادر را برآورده کند. یعنی خودش نباشد و بشود آن دیگری. آیا به نظر شما در جامعه­‌ای که از مردم انتظار می­رود «جذب» و به اصطلاح «مجذوب» باشند، و این اتفاق از دوران جنینی می­‌افتد و تا آخر عمر با انسان است، شخصیت­ انسان­‌های متعارف، یکی شبیه همین زنِ داستان شما واقعاً تا این حد شکننده است­؟ (علت شکنندگی و سستی شخصیت­ها چیست؟)

باور به همان خاصیت پینگ پونگی تاریخ که عرض کردم، واهمه‌ی شباهت مضمون را برایم حل می‌کند. هیچ اشکالی ندارد که موضوعاتی مشابه، به دست افکار مختلف شکل بگیرند. فقط موضوع این‌جاست که چه دست‌آورد نویی توانسته‌ام در این‌کار داشته باشم. خیال نمی‌کنم این قانون جذبه؛ این قهرمان پروری و دعوت مردم به الگو برداری از آن، منحصر به این جامعه باشد. آن‌ها هم سوپرمن می‌سازند و لباسش را تن بچه‌های دو سه ساله می‌کنند تا یادشان باشد باید مثل بت‌من و اسپایدر‌من باشند. مغرور، جسور، عاشق پیشه و یاور آدم‌های متمدن و بی‌رحم در برابر آدم‌های بد و یادشان باشد که اسپایدرمن از روی برج‌ها نیویورک جست و خیز می‌کند و جهان را از پلیدی پاک می‌کند. این ظرافتی‌ست که همین دختر ساده‌لوح متوجه‌اش می‌شود. به بچه‌اش می‌گوید: دوست ندارم هر طرف که چشم می‌گردانی اسپایدرمن ببینی روی در و دیوار. جنین‌اش را نصیحت می‌کند رگ و ریشه‌اش را فراموش نکند و الخ. این نقطه‌ی عدم تعادل و التهاب داستانی‌ست. نظیر آن‌چه مردم من به تمامه لمسش می‌کنند. تا نیمه شب، جلوی تلویزیون در دنیایی برساخته از رسانه زندگی می‌کنند. از این کانال به آن کانال. صبح‌ها پا می‌گذارند در دنیای دوم. جایی که گیج و منگ نمی‌توانند درست را از نادرست تشخیص بدهند. نتیجه این می‌شود که قشر خاصی فکر رفتن می‌کنند. صورت مساله را مشکل می‌دانند. کسی هم نمی‌تواند با این اوضاع به آن‌ها خرده بگیرد. حجم بزرگی از مردم کلان شهرها، یا در حال رفتنند یا دارند تصمیم می‌گیرند یا پذیرفته‌اند که راهی برای رفتن نیست. نگاهی به وبلاگ من بیاندازید. ببینید لینک‌ها را دو قسمت کرده‌ام. ادبیات مقیم و ادبیات مهاجرت. ستون ادبیات مهاجرت فقط کمی از ستون ادبیات مقیم کوتاه‌تر است. تازه اگر فکر کنیم که همه‌ی جدی‌های ادبیات وبلاگ دارند که ندارند. این‌جاست که هویت می‌شود دغدغه‌ی اصلی من. برای بار هزارم هم که باشد، هویت، دغدغه‌ی اصلی سیاست و فرهنگ ایران امروز است. نگاهی به روابط دیپلماتیک دولت‌مردان ایران بیاندازید. آن‌ها به روش خود سعی می‌کنند شخصیتی مستقل و قابل شناسایی و متمایز از سایرین برای خود ترسیم کنند. این وضعیت در ماجراهای داخلی هم وجود دارد. اصلاً ارزش گذاری نمی‌کنم. کاری به درست یا غلط بودنش هم ندارم. فقط می‌گویم این دختر جوان به عنوان یک عضو کوچک از جامعه، به منحصر به فرد شدن خود و بچه‌اش نسبت به آدم‌های دنیای کوچک‌اش فکر می‌کند. دغدغه‌ی هویت به این زودی‌ها هم تمام شدنی نیست. گمان می‌کنم چهل پنجاه سال آینده، هنر و اندیشه و سیاست ایران، حول موضوع هویت خواهد چرخید. اما نتیجه چه می‌شود؟ او هم‌چنان فکر می‌کند پروفسور (مهرداد ناصری) آدم با نمک و جالبی‌ست و به جنین‌اش می‌گوید که همچنان برایش روایت خواهد کرد و خواهد نوشت. دوست دارد ردپایی از خودش بگذارد تا راه برگشت -پشت سرش را- از دست ندهد و فراموش نکند. در برابر پروفسور تسلیم نمی‌شود و وانمی‌دهد. فقط در موقعیتی نو خودش را محک می‌زند. چیزهایی می‌گیرد و چیزهایی را ندانسته و نفهمیده رها می‌کند. کاملاً ذاتی و غریزی آن‌چه به دردش نمی‌خورد، نمی‌پذیرد.

کسی شما را در غرب مجبور نمی­‌کند «اسپایدرمن» یا «سوپرمن» تماشا کنید و از شما انتظار ندارند چیستی و کیستی خودتان را در وجود دیگری تعریف کنید. بحث بر سر پذیرش مسئولیت فرد در اجتماع و توانایی انتخاب او در یک جهان پیچیده است که اتفاقاً خودش را با نیکی و بدی، نور و ظلمت تعریف نمی­‌کند. کسی هم در اینجا به خصوصی­‌ترین حریم کسی راه پیدا نمی­‌کند که بعد جذب او بشود. اما، خب، اینها بحث­‌های دیگری­‌ست و همین که کتاب شما میدانی برای به وجود آمدن این بحث­ها فراهم می­آورد، یک نقطه قوت است. و این البته تنها نقطه­‌ی قوت کتاب نیست. در همین دو داستان اول مثلاً که شما رابطه­‌ی سالمی دارید با واقعیت­‌ها و شخصیت­‌ها را خوب می‌شناسید انسان واقعاً با لذت داستان­‌ها را می­‌خواند و حتی گاهی با صدای بلند می­‌خندد. با این حال در برخی داستان­‌ها، به خصوص در داستان «دادزن»، ماجراها کمی رو است و فاصله­‌ی شما با شخصیت­ داستان مخدوش می­‌شود. در همین داستان یک جوان شهرستانی کتک می­‌خورد و در پایان داستان مثل این است که زخم این جوان در صدای تار یک تارزن بازتاب پیدا می­‌کند. فکر نمی­‌کنید این تصویر کمی به اصطلاح کلیشه­‌ا‌‌‌‌‌ی­‌ست. علاوه بر این معلوم نمی­‌شود کی او را کتک زده. ما اگر می­‌نویسیم، اصلاً یکی از دلالیش این است که بگوییم کی آسیب دید و کی زد. شما آسیب را به شکل بارها تجربه شده نشان می­‌دهید، اما عامل خشونت را پنهان می­‌کنید. چرا؟

عرض شود مولانا جلال‌الدین داستان سرای بزرگی بود. حکایت طوطی و بازرگانش را هم حتماً شما خوانده‌اید. آن‌جا طوطی‌هایی بودند که در دشت و دمن برای دل خودشان می‌پریدند و البته هندی بودند. یک طوطی هم بود که هندی نبود! و اما در مورد دادزن. طبیعتاً سعی نمی‌کنم از داستان دفاع کنم و به نوعی دارم در برابر شما درس پس می‌دهم. در مورد فاصله با شخصیت داستان، مبحثی در هنر روایت مطرح است به نام «ضریب نفوذ ذهنی». داستان‌نویس از همان خطوط اول مشخص می‌کند تا چه اندازه قرار است وارد دنیای ذهنی شخصیت بشود. به اصطلاح چقدر قرار است تعریف کند و چقدر قرار است نشان بدهد. دادزن زاویه دید نمایشی دارد. همه‌ی ابزار من برای روایت، نور و صدا و حرکت بود. از جهتی دیگر تلاش می‌کردم دنیای بیرون مهرداد را بچینم. مهردادی که در توالت فکر می‌کند، بخشی از جهان آشفته و ناتمامش را از همین اتفاقات بیرونی می‌گیرد. زندگی او در هزارتوی کلیشه می‌گذرد و گریزی از آن نیست. بار خلاقیت داستان را این‌بار نه بر عهده‌ی اندیشه‌ی داستان که به دوش موقعیت انداختم.اما در مورد این‌که چوب به دست کیست و چرا دادزن را می‌زند، خاطر نشان می‌کنم که اساساً قضاوت کردن و پیام داشتن داستان یک روی‌کرد به داستان است. با بد و خوبش هم کاری ندارم. این‌جا یک آدم مظلوم واقع می‌شود فقط به خاطر این‌که در لحظه‌ی نادرستی در تندباد ماجرایی قرار گرفته است. بی آن‌که دلیلش را بداند. این از نظر من موتیو قابل توجهی بود. خیلی از ما ناخواسته در شرایطی قرار می‌گیریم و آسیب می‌بینیم. بحث بر سر چرایی و چگونگی، به گمانم موضوع دیگری‌ست. جا داشت پرداخته شود ولی من خیلی دلم می‌خواست دست کم یک کتاب چاپ شده داشته باشم. می‌شد از نگاه مهرداد به قضاوت ماجرا نشست. نتیجه‌ی قضاوت او هم نگفته پیداست. اما دو نکته‌ی مهم وجود دارد. این داستان سطرهای سفیدی دارد که من امیدوار بودم مخاطب بخواندش و متوجه داوری پنهان زاویه‌ی دید من بشود. دوم این‌که تصویر کردن چنین ماجرایی در همین حد کلیشه‌ای هم نزدیک شدن به خطوط قرمز بود. من بیش از همه‌ی داستان‌هایم از حذف «دادزن» می‌ترسیدم.

نه. من شخصاً درک می­‌کنم. مسأله این نیست که صدای ما از جای گرم درمی­‌آید. به هر حال زبان و تاریخ و درد ما مشترک است. بحث من اصلاً به هیچ­‌وجه به ترفندهای داستان­‌نویسی ربط ندارد. بحث بر سر این است که هرگاه شخصیت‌های داستان نتوانند تجربه­‌های انسان را در یک محیط آرمانی بازتاب دهند، از آن ژرفای شخصیتی که برای مثال در برخی داستان­‌های مدرن کلاسیک سراغ داریم، بی­‌بهره می­‌مانند. ظاهراً تضادی وجود دارد بین کسی که می­‌خواهد زندگی کند و مجموعه­‌ای که امکان زندگی را از این شخص سلب می­‌کند. اگر در ادبیات داستانی، به هر دلیل این تضاد را بیان نکنیم، شخصیت­‌هایی منفعل و خسته آفریده­­‌ایم. اینگونه اشخاص نمی­‌توانند خودشان را با محیط تطبیق بدهند و بدتر از آن: نویسنده در جهانی که بی­‌حریم است و آدمی از حداقل حقوق شهروندی بی­‌بهره مانده امکان «نه گفتن» را از شخصیت­‌هایش می­‌گیرد. مسأله­‌ی زاویه دید یک بحث کلی­ست. ما از نظر اخلاقی اجازه نداریم، از زاویه­‌ی دید برای پنهان‌کاری استفاده کنیم. چون درین صورت به شخصیت­‌های داستان و در واقع به خودمان خیانت کرده­‌ایم. آنتیگون اگر بر ضد دولت قیام نمی­‌کرد نمی­‌مرد. هومر در سفر شب اگر یک دانشجوی سر به راه بود و با لات­‌ها رفاقت نمی­‌کرد، مجبور نمی­‌شد از ایران فرار کند. سیاوش اگر خیانت نمی­‌دید، در تبعید نمی­‌مرد. بحث بر سر این تضادهاست. در «مارسیای رذل عزیز» و «چیزی شبیه سونیا» ما با قهرمانان خسته آشنا می­‌شویم. کسانی که حتی شهامت ندارند به نگاه عاشقانه و پرتمنای زنی پاسخی درخور بدهند. بحث بر سر «اختگی در نگاه» است. خوب نیست با بحث­‌های زیباشناسی اختگی شخصیت­‌ها را توجیه کنیم. ما دو داستان­‌نویس هستیم از دو نسل. من نمی­‌خواهم شما را محکوم کنم. می­‌خواهم با شما ارتباط بگیرم و اصلاً به همین دلیل است که ما داریم با هم کل کل می­‌کنیم. ببینم چرا نویسنده­‌ای با توانایی­‌های درخشان شما شخصیت­‌هایی می­‌آفریند که مثل دکتر محمدی و مهرداد ناصری در دو داستان «برای مارسیای عزیز» و «چیزی شبیه سونیا» نه می­‌توانند زندگی­شان را به این شکلی که هست قبول کنند، نه می­‌توانند «نع» بگویند و به یک معنا «آنتیگون» بشوند. زمینه­‌هایش وجود دارد در اجتماع. ما داریم هر روز «هومر» هایی را می­بینیم که تن می­‌دهند به سفر شب. اما در جهان داستان شما، مخصوصاً در آن دو داستانی که عرض کردم، از آن عصیان اجتماعی عظیم می­‌رسیم به این «اختگی در نگاه». بحث امتحان پس دادن هم نیست. ما با هم رفیقیم. برای همین می­خواهم شما را درک کنم. اجازه بدهید مفاهیم زیباشناسیِ غلط­‌‌انداز را کنار بگذاریم. پوسته­‌ها را کنار بزنیم و برسیم به چیزی که هستیم.

بالاخره رسیدیم به نقطه‌ای که در این چند پرسش پی‌گیرش بودید. یک پیش درآمد هم بگویم که هم‌زمان با پیش رفتن در موضوع محوری داستان‌ها، هدف دیگرم محک زدن توانایی‌های خودم بود. این هشت داستان، هشت تکنیک مورد علاقه‌ی من در داستان نویسی هستند که اساس داستان‌های آینده‌ام را در حیطه‌ی فرم و تکنیک شکل می‌دهند. تنوع این شیوه‌ها را می‌خواستم تا جنسم جور شود؛ تا خط سیر ذهنی‌ام را نشانه‌ گذاری کنم. نکته‌ی دیگری هم هست که حرف زدن از «جهان داستان»، با صد و پانزده صفحه نوشته، اغراق آمیز است. با حذف شاه‌کارها و استثناها، منتقد دست کم چهار پنج کتاب و ششصد، هفتصد صفحه‌ی مکتوب می‌خواهد تا بتواند واژه‌ی جهان داستان را در برابر اندیشه‌های یک نویسنده به کار بگیرد. اما برگردیم به «اختگی در نگاه». واژه‌ای که شما انتخابش کردید. آدم وقتی شاد باشد لبخند می‌زند. یک پله بالاتر، وقتی در موقعیتی مضحک قرار بگیرد می‌خندد. اما اگر این مضحکه از حد خنده بگذرد چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ بالعکس وقتی غمگین باشیم غر می‌زنیم و گوشه می‌گیریم. وقتی حادثه‌ی بدی رخ بدهد گریه می‌کنیم. در برابر فاجعه چه می‌کنیم؟ این‌جا رفتارها خیلی شخصی می‌شوند. بعضی ضجه می‌زنند، برخی می‌خندند، گروهی شوک می‌شوند و به ورطه‌ی انفعال می‌رسند. در آن‌صورت، آن انفعال و وادادن، یک رفتار کاملاً معنادار و تدافعی‌ست. موضوع این است که گاهی نویسنده در موقعیتی قرار می‌گیرد که امکان تحلیل کلاسیک جریان‌ها را از دست می‌دهد و به طریق اولی امکان ورود به مکانیزم‌های نوشتار کلاسیک را از دست می‌دهد. دست‌آورد آن تجددی که پیش‌تر در موردش حرف زدیم، هر چه باشد، گل سر سبدش «عدم قطعیت» بود. برای ارجاع به مصداق، «سفر شب» را کنار می‌گذارم که کمکی به پیش‌برد بحث‌مان نمی‌کند و هومر در آن داستان خصایصی منحصر به همان داستان دارد و در آن‌صورت نگاه کسی مانند احمد محمود را برای بحث مصداقی ترجیح می‌دهم. اما سوفوکل نمونه‌ی روشن‌تری‌ست و کمتر مناقشه ایجاد می‌کند. حتا در همان نسخه‌ی نوشته شده به قلم سوفوکل، شما نمی‌توانید به راحتی بین عشق (آنتیگون) و قانون (کرئون) داوری کنید. بازنویسی‌های مکرر این اسطوره به شکل‌های مختلف هم هرگز نتوانست حرف آخر را بزند. سرانجام مخاطب بسته به ساختار و حالت شخصیتی‌اش، بسته به خیلی چیزها داوری می‌کند. اگرچه هیچ‌کس از مرگ دردناک آنتیگون خشنود نمی‌شود ولی نمی‌توانید وضعیت دراماتیک داستان را با اطمینان به دو جبهه‌ی ـ روی تاریک و روی روشن ـ تقسیم کنید. حالا یک مضرب صد رقمی بگذارید پشت این معادله‌ی به ظاهر ساده. صد برابر پیچیده‌ترش کنید. من در این اوضاع می‌نویسم. وضعیتی به غایت پیچیده که شما فقط از طریق رسانه گوشه‌هایش را دریافت می‌کنید. شما «نع» گفتید و رفتید. جمله‌ی زیبای خودتان را تکرار می‌کنم: «ما از نظر اخلاقی حق نداریم، از زاویه دید برای پنهانکاری استفاده کنیم. چون در این‌صورت به شخصیت‌های داستان و در واقع به خودمان خیانت کرده‌ایم». زاویه دید شما به نسل من، رسانه است. رسانه‌ها آلوده‌اند. در همین تهران ماجرایی امروز رخ می‌دهد و فردا همین روزنامه‌های محلی ـ هر دو طرف ـ تغییرش می‌دهند. چطور با این اطمینان می‌فرمایید زمینه‌ی هومر شدن وجود دارد؟ به عنوان برادر کوچک تک کتابی شما، ایستاده بر خاک ایران و حیران در التهاب خیابان‌های تهران، عرض می‌کنم این‌طور نیست. خیلی از هومرهایی که به شما نشان می‌دهند، در تنهایی شبانه‌شان چون بید بر سر ایمان خود می‌لرزند. فقط یک آن، یک لحظه ـ مثل دادزن ـ در موقعیت قرار می‌گیرند. با درک سیاسی‌ و اجتماعی‌شان، با گفت و شنودها و آثار محیطی‌شان، به صدای قلبشان گوش می‌سپارند. نمی‌خواهم مطالبات مردم و خودم را نادیده بگیرم. بحثم چیز دیگری‌ست. داوری کار ساده‌ای نیست. این‌طور نیست که یک طرف ماجرا بدها باشند و طرف دیگر خوب‌ها. وقتی فاجعه‌ را با پوست و گوشت خودتان لمس کنید و نتوانید قاطع و بی کم‌ترین تردیدی مرزها را تشخیص بدهید بیشتر موقعیت را درک می‌کنید. از این جهت است که ادبیات به گمان من، تسکین رنج همه‌ی این تضادهاست. چالشی‌ست برای تحلیل جزء به جزء آن‌چه رخ می‌دهد. نوعی درنگ اندیش‌ناک است. روایت کمک می‌کند این کلاف سر درگم را بتوانم سر فرصت و آرام باز کنم. برگردیم به داستان. توجه‌تان را به چند اشاره‌ای که در داستان «برای مارسیای رذل عزیز» به حوادث سیاسی و اجتماعی داشتم جلب می‌کنم. این تلاطم کم رنگ در زمینه، بستر رخ دادن چنین عشقی‌ست. از طرفی آن‌ها پس از مارسیا بازهم گرد هم جمع می‌شوند و استیک می خورند و دیگر حرفی هم از مارسیا نمی‌زنند. این‌ها خسته نیستند. در این‌همه عدم قطعیت هم‌چنان دارند روزها را پشت هم سر می‌کنند و پیش می‌روند. عوام و قدری مشرب هم نیستند. هر سه دانشجوی رشته‌ی ادبیات هستند و در دانشگاه تهران درس می‌خوانند. راوی نمی‌تواند احساس‌اش را بیان کند چون اصلاً از وجود چنین احساسی اطمینان ندارد. فرج که زن دارد و رضا هم که خل وضع است. از طرفی همه می‌دانند که مارسیا نه تنها شوهر دارد، بلکه ساکن ایران هم نیست. با هم درگیر می‌شوند و بازهم بر می‌گردند سر یک سفره و از چیزهای معمول حرف می‌زنند. باز هم به همان هارمونی در دنیای متلاطم خودشان بر می‌گردند. در سونیا هم دکتر محمدی سرانجام به وحشت خودش از رقص غلبه می‌کند. سرانجام فوبیای نوجوانی‌اش در برابر سونیا را می‌شکند و در پیرانه سری، دست دخترک را می‌گیرد و بلند می‌شود که با او برقصد

یک نویسنده که فقط یک کتاب منتشر کرده، در همان یک کتاب مثل شما می‌تواند «جهان داستان»اش را بسازد. من هم منتظر بودم که به اینجا برسیم. اگر امکانات ما در همین حدی‌ست که شما می‌گویید بحثی نیست. اما آن رقص باید حادث بشود. وگرنه داستان ما مثل یک کتری از کار درمی‌آید که سر چراغ می‌جوشد و می‌غلد و هیچ از جاش تکان نمی‌خورد.

پ.ن: در باره‌ی رمان «سفر کرده‌ها» بیشتر بخوانید: + + +
* عنوان گفت و گو را از اشارات درون متن وام گرفتم.
2013 © www.YAZDANBOD.com. با پشتیبانی Blogger.

Blogger templates

Text Widget

Popular Posts

Unordered List

Blog Archive

Recent Posts