هیأت داوری یازدهمین دورهی جایزهی کتاب سال «نویسندگان و منتقدان مطبوعات»:
مجموعهداستان برگزیدهی سال
این هیأت در بخش مجموعهداستان، از میان کتابهای «کتاب آذر» نوشتهی علی خدایی، «برو ولگردی کن رفیق» نوشتهی مهدی ربی و «پرترهی مرد ناتمام» نوشتهی امیرحسین یزدانبد، با اکثریت آراء مجموعهداستانِ «برو ولگردی کن رفیق» نوشتهی مهدی ربی را بهعنوان بهترین مجموعه داستانِ سالِ ۱۳۸۸ انتخاب کرد.
این هیأت در بخش مجموعهداستان، از میان کتابهای «کتاب آذر» نوشتهی علی خدایی، «برو ولگردی کن رفیق» نوشتهی مهدی ربی و «پرترهی مرد ناتمام» نوشتهی امیرحسین یزدانبد، با اکثریت آراء مجموعهداستانِ «برو ولگردی کن رفیق» نوشتهی مهدی ربی را بهعنوان بهترین مجموعه داستانِ سالِ ۱۳۸۸ انتخاب کرد.
پ.ن: تبریک به مهدی عزیز. مجتبا پورمحسن و پیمان هوشمندزاده هم به ترتیب برگزیدهی رمان و بخش ویژه بودند. تبریک به همهی دوستان.

6 دیدگاه:
سلام
چهقدر خوشام آمد از اين كارتان، چهقدر بامعرفت هستيد آقا، دمتان گرم
هرچند من كارهاي آقاي ربي را دوست ندارم و شايد ترجيح ميدادم پرتره اين عنوان برگزيده را كسب ميكرد :)
برايتان موفقيتهاي بهتري را آرزو ميكنم بهزودي
آفرين به امير حسين عزيز
كه واكنشي در خور و شايسته شيفتگان ادبيات نشان داد.
مي نويسي پس هستي. باقي بهانه است...
امیر حسین خیلی عزیزی برام ...
هرچند ما علی رغم کاستی ها که داشت این ولگردی لکن سرجمع بدمان نیامد از این مکتوب و فی المجلس نیز مبارک باد می گوییم به جناب میرزا مهدی خان ربی، اما بنگرید میرزا که کار زمانه ی قدار تا چه پایه ویران است که تبریک و شادباش یکی دوست، می شود معنای معرفت و مرام و واکنشی درخور!
برای بخش ادبیات مهاجرت یک لینک به شما پیشنهاد می کنم که از نظر خودم این اصطلاح بیشتر برازندهء این نویسنده است چرا که از درد و مسائل مهاجرت می نویسد و دیگران صرفاً مقیم وطن نیستند. (البته همه چیز نسبی است.)
http://www.chandparpouneh.blogspot.com/
مرغ آمین
سلام...
برای داستان جدیدی که این روزها نوشته ام، از شما منتقد و داستان نویس عزیز دعوت می کنم که برای قلم زدن یادداشتی قدم رنجه نمایید...
با تشکر
مصطفی مردانی
تکه ای از داستان ...
یکی از ما باید زنده بماند…
گرد و توخالی بود؛ جسم سرد. پشت کمرم حسش می کردم. پرسیدم: «کدوم طرفی برم؟!»
صدایی نیامد. از چراغ رد شدم؛ قرمز بود. سرمای گرد توخالی، از پشتم افتاد. کمرم را راست کردم. نفس عمیقی کشیدم. توی آینه خودم را دید زدم. عرق کرده بودم. پیشانی ام را پاک کردم؛ با آستین مانتو. ساکت شده بود. گوشی توی جیبم لرزید. با تکان هایش لرزیدم. برگشتم. نگاهش کردم. روی صندلی عقب نبود. اولین کوچه ای که دیدم وارد شدم. کمی جلو رفتم. جایی خالی دیدم. همان جا ماشین را پارک کردم. سرم را روی فرمان گذاشتم. جیبم دوباره لرزید. تند نفس می کشیدم. سرم روی فرمان بالا و پایین می رفت. بو می دادم. عرق زیر بغلم بود. در ماشین را باز کردم؛ با دست چپم.
لینک داستانم در بالکن
http://balkon.ir/weblog/?p=147
ارسال يک نظر