اول اینکه: متاسفانه نرم افزار CMS سایت «ادبیات ما» ایرادی دارد که امکان درج نظر دوستان برای این گفتوگو میسر نیست. قسمت «دیدگاه» تیله باز برای همین پست باز است. هر کس مایل بود میتواند همینجا نظر بگذارد.
دوم اینکه: تا اطلاع ثانوی و اتمام رمانم اینجا را هر از گاهی به روز خواهم کرد و این گفتوگو آخرین اظهار نظر من در بارهی کتابم و مسائل حاشیهای، تا اینجا خواهد بود (شرمندهی دوستان و خبرنگارهایی که به من لطف دارند و پاسخ منفی شنیدند).
سوم اینکه: امیدوارم بتوانم دوباره این وبلاگ و زندگیام را به همان وضع آرام و بی دغدغهی سابق برگردانم. به سمفونی سکوت و صدای کلیدهایی که خط نوشتهها را پیش میبرند. میروم تا با کتاب تازهام، با زندگی جدیدم برگردم.
فعلاً Pause...

12 دیدگاه:
مشتاقانه منتظر رمانت هستم.
چرا جا زدی؟ اگه مردی از اینجا به بعدشو جواب بده!
روی سخنم با جناب مستطاب "ناشناس الملک" است که فی المجلس سخن از مردی و دلاوری می راند:
مردان جنگ آور و دلیر که زبان از حلقوم یاوه گویان بیرون می کشند و چشم نامحرم از کاسه بدر می آورند و دست یاغیان به دَمی می بُرند و عربده جوی اند و ظلم گریز، همه نام آورانی اند، "شناس".
این میرزا امیر حسین خان که خود در میانه ی میدان است و الحق والانصاف به خرد و جوانمردی حریف می طلبد، شما که اینهمه مرد اید، به کدام سوراخ تنگ خزیده اید که اینگونه "ناشناس" مانده اید؟
لکن به زعم ما در همان سوراخ تنگتان بمانید بهتر است! نام دارانش کم می آورند، شما که بی نام و نشانید که دیگر تکلیفتان اظهر من الشمس است. گمان نمی کنیم از پس این حریف قدر برآیید.
بزرگوار، همین که شما به نام شخیص «پشم الدین» شناس باشید و مدافع، یلی چون جناب یزدان بد را تامین می کند. بگذارید ما خسان در کنج عزلت و سوراخهای تنگ خودمان ناشناس باقی بمانیم و میدان را خالی بگذاریم برای جولان بزرگانی چون پشم الدین و یزدان بُدهاتا بعد... فقط متین باشید رفقا و گاهی غر غرهای ما را تحمل کنید، جان مادرتان!
آقای یزدان بد، از مصاحبه تون کیف کردم، خیلی خیلی زیاد. شهامتتون رو دوست داشتم و به حاشیه ها توجه نکنید. مهم کارتونه، و نذارید این دری وری ها حواستون رو پرت کنه. خوشحالم که پیگیرید و حساس و با شهامت حرفهاتون رو زدید، و دهن بعضی ها رو حسابی بست این ماجرا و خیلی سوختن خلاصه. همینا!
من یه ناشناس دیگهام! به اون ناشناس اولیه: یزدانبد چی گفته که شماها اینقدر بال بال میزنید؟ نوشاذر در نقش ژاندارم ادبیات سه تا یادداشت علیه نوشت و هرچی خواست گفت و توهین کرد. برو بخون ببین چیا بهش گفته. یزدان بد هم حرفاشو خیلی ساده و در یک گفتگو مودبانه گفت. حرفهایی که همه پچپچه میکردند، واضح گفت. دمش گرم
من یه ناشناس دیگهام! به اون ناشناس اولیه: یزدانبد چی گفته که شماها اینقدر بال بال میزنید؟ نوشاذر در نقش ژاندارم ادبیات سه تا یادداشت علیه نوشت و هرچی خواست گفت و توهین کرد. برو بخون ببین چیا بهش گفته. یزدان بد هم حرفاشو خیلی ساده و در یک گفتگو مودبانه گفت. حرفهایی که همه پچپچه میکردند، واضح گفت. دمش گرم
من یه ناشناس دیگهام! به اون ناشناس اولیه: یزدانبد چی گفته که شماها اینقدر بال بال میزنید؟ نوشاذر در نقش ژاندارم ادبیات سه تا یادداشت علیه نوشت و هرچی خواست گفت و توهین کرد. برو بخون ببین چیا بهش گفته. یزدان بد هم حرفاشو خیلی ساده و در یک گفتگو مودبانه گفت. حرفهایی که همه پچپچه میکردند، واضح گفت. دمش گرم
تابلو خودت نظر مینویسی میذاری تو وبلاگت اونم نه یه بار بلکه چند بار احتمالن سرعت اینترنتت کمه که ارورر میده و چند بار چند بار می فرستی نکن خان خان نویسنده نکن تابولوئه که خودت می نویسی اونقدر سریع تصمیم گرفتیو و عصبی شدی که فقط نوشتی و تلاش نکردی که یه اسم چسکی بذلری
کن یه ناشناس غیر از این ناشناسها هستم و اسمم مهدی است
می دونم این نظر رو منتشر نمی کنی پس فقط بخونو به خودت بیا اگرم منتشر کردی بخاطر همین یه جمله آخرمه برای رو کم کنی پس بدون سانسور منتشر کن همه اش رو جون من بیا یه بارم شده از رولت بیا بیرون به جایی بر نمی خوره من فردا شب چک می کنم ببینم چی کار کردی
قربونت مهدی
جناب امجد ناشناس اول، می دانیم که در آن سوراخ تنگ به وفور در عذابید، لکن زیاده عرضی نیست جز اینکه سخن ما تنها عریضه ای بود بر احوالات مردی و مردانگی و همان جا زدن از میدان نبرد که جنابعالی اشاره فرموده بودید. لکن عاقبت هم بر ما پوشیده ماند جنابعالی از چه رو پیوسته اصرار در بهره از واژگانی دارید که از جان مایه اش به وضوح بی خبرید، مثلا مثل همین واژه ی "متین"! جان مادرتان بگویید آیا این التزام در متانت، تنها مختص به بزرگانی چون پشم الدین و یزدان بدهاست، یا مشمول آن قوم سوراخ نشین "ناشناس" هم می باشد؟!
آقای ناشناس، امیرحسین یزدان بد اونقدر حرف واسه گفتن داره که نه اون طرفی ها تونستند نبینندش نه این طرفی ها.
درضمن منطق ریاضی صحبت های ایشون اونقدر محکم هست که دیگه احتیاجی نیست جوابتون رو بده.
یکجور با القای عنیف و سخیف و شنیع و کفرآمیز بودن آوانگاردیسم و خط شکنی و جریان گریزی و گوشه نشینی حرف می زنید که هرکی ندونه فکر می کنه تاریخ این مملکت نداشته سرتاسر هزار هزار عبید زاکانی و ایرج میرزا و میرزاده عشقی و طنازترین پرده درانی که به هیچ مرز و قداستی پابند نبوده اند. انگار نه انگار که همین هدایت که هنوز هم که هنوزه الحمدلله کتابش قله ی ادبیات داستانی مملکت به حساب می آد بود که علویه خانم و وغ وغ ساهاب و از همه بالاتر توپ مرواری می نوشت.
همچون نشسته اید گوشه ی حوض برای خودتون با کباده کشی عقلانیت و میانه روی چرندیات پرت از هر پرتی نسبت به موضوع می بافید که واقعا آدم در جوابتون می مونه هاج و واج. بابا عاقل ها، دور از غرض ورزی و یکجانبه نگری و مصلحت اندیش ها، آخه دست کم ترین نشان پرت بودنتان از تمام آنچه که مردم در هرلحظه زندگی امروزشان هستند همین که مطلقا نادیده گرفته شده ید. کتاب هاتون از محدوده پل کریمخان اون ورتر نمی ره نمی دونم این همه ادا اصولش چیه دیگه؟ آقا یک جزوه هشتاد صفحه ای نوشته به اندازه نصف زندگینامه پروست و بالزاک تا حالا صحبت کرده درباره ادبیات و حواشی.
انقدر بطالت و بلاهت زیاد شده که وقتی کتاب هزار نسخه ای مون (خطابم فقط به شما نیست آقای بزدان بد) به چاپ دوم می رسه احساس ذوق زده گی بهمون دست می ده انگار نه انگار که با این تیراژ حداقل پنج بار این کتاب ها (جزوه های کارگاه داستان نویسی) اگر چاپ بشوند تازه می شه یک بار چاپ با معیار سال های نه خیلی دور همین ایران خودمون. برای مردم نوشتن! واقعا برای مردم می نویسید شما؟ توی این عصر سرعت و کمبود وقت سر خاراندن و هزارجور لذت جورواجور و کولاک ویدئو و سینما مردم این داستان های کلثوم ننه را می خواهند واقعا؟ که حالا با تکنیک جریان سیال کوفت و زهرمار و مونولوگ درونی نوشته شده باشه یا نه، که علم ش کنیم توی چشم بقیه مهارت های روایتی خزعبلمان را. مخاطب خاص! آره! همان مخاطب خاص بخواند این ها را بهتر است. و جالب تر اینکه با تمام این قر و قمزیل ها و اداهای تکنیکی وقتی صحبت از محدودیت زبان و بُرد روایت و سانسور پیش می آد مادر همدیگه رو به عنوان متر و ملاک مخاطب شناسی تون مثال می زنید!!!
چی بگم که حقیقتا تا اینجا پرم از تمام این جفنگیات، و وقتی حواشی و دعواهای چسکی این ادبیات (داستان نویسی) ریغوی ایرانی رو می خونم و می ذارم کنار هرچی که توی این صد سال تولید شده جز خنده از سر جنون واکنشی برام نمی مونه که نشون بدم.
خدارو شکر که یک خواننده ساده بیشتر نیستم و حداقل این فراغت رو دارم که صادقانه به بلاهت همه طرفین درگیر این زندگی تنگ و مبتذل و مصنوعی به یک اندازه بخندم. با هر مسلک و عضویت در هر فرقه ادبی که دارند
عصبانیم بله. ولی بگذار حداقل یکبار صدای یکی از همین هزار هزار مخاطب بالقوه ای که از خودتون نیست و با سکوت و لبخند و تمسخر از کنار کتاب هاتون می گذره به گوش تون بخوره
(قصدم نبود اینجا کامنت بگذارم ولی به مشکل خوردن سایت ادبیات ما آوردم اینجا)
ارسال يک نظر