۱۳۸۹/۱۲/۰۵

۱-۱- مجموعه‌ی شبکه‌ها و پل‌های ارتباطی میان کامپیوترهای سرتاسر جهان که برای برقراری تماس با یکدیگر از قوانین خاص الکترونیکی و نرم‌افزاری (پروتُکل) استفاده می‌کنند، اینترنت نامیده می‌شود. سرمنشاء اینترنت، پروژه‌ای بود که پنتاگون برای مقابله با حملات هسته‌ای احتمالی تعریف کرد تا بتواند ارتباط پایداری بین سیستم‌های کامپیوتری و استراتژیک‌اش داشته باشد. از سال ۱۹۶۹ که این پروژه‌ی فوق محرمانه آغاز به کار کرد، با سرعت حیرت‌آوری در عرصه‌ی مراکز پژوهشی و دانشگاهی تبدیل به رسانه‌ای اجباری شد تا به امروز که پدیده‌ای همگانی و جهانی شده است. میلیاردها بایت اطلاعات، اعم از تصاویر، متون و سایر گونه‌های رسانه‌ای سمعی و بصری در میان میلیون‌ها کاربر اینترنت به اشتراک گذارده می‌شود و این در حالی‌ست که اینترنت امروزه به عنوان نماد بزرگ‌ترین منبع دانش بشری، همچنان دوران خردسالی را پشت سر می‌گذارد و بسیاری از متخصصین بر این عقیده‌اند که در آینده‌ای نزدیک، شاهد تحولات گسترده‌تری در ساز و کارهای آن خواهیم بود.

۱-۲- «دنی دیدرو» رمان «ژاک قضا و قدری و اربابش» را در فاصله‌ی سال‌های ۱۷۶۵ تا ۱۷۸۴ نوشت اما اثر جاودان او دوازده سال پس از مرگش در سال ۱۷۹۶ منتشر شد. دیدرو بیشتر به عنوان فیلسوف و دائره‌ی المعارف‌نویس شناخته شده اما این شهرت او در نظریه پردازی‌های جنبش روشنفکری فرانسه، درخشش رمان ژاک قضا و قدری را تحت تأثیر قرار نداد. کتاب او به سرعت به عنوان یکی از تأویل‌پذیرترین و بحث‌برانگیزترین نمونه‌های ادبیات جهان در محافل و مجامع ادبی و روشنفکری، راه خود را گشود و منبع الهام بسیاری از نویسندگان و اندیش‌مندان پس از خود شد. اگرچه خود ژاک قضا و قدری، تا حدود زیادی متأثر از رمان «تریسترام شندی» اثر «لارنس سترن»، نویسنده‌ی انگلیسی(۱۷۱۳-۱۷۶۸) بود و در جهت مخالفت با آراء هم عصران خود از جمله ژان ژاک روسو، از ایده‌های او تأثیر گرفت، اما استقلال نگرش، تسلط علمی و فلسفی نویسنده بر موضوعات درون‌مایه، خلاقیت ساختاری رمان و اصرار دیدرو در استفاده از مکانیزم روایی حکایت در حکایت (هزار و یک شبی) باعث شد آن‌را تا یک قرن بعد که مدرنیسم در جنبش‌های اجتماعی و به مرور اشکال مختلف هنری مطرح شد، پیشتاز ادبیات مدرن بدانند.

۲-۱-  HTML سرنام عبارت Hypertext Markup Language، زبانی برای نشانه‌گذاری صفحات اینترنتی است.HTML  زبان برنامه نویسی پرکاربردی است که برای نشانه‌گذاری عناصری چون متن و گرافیک استفاده می‌شود تا برای مرورگرهای وِب مشخص شود که این عناصر را چگونه برای کاربر نمایش دهند و به عملیاتی چون فعال کردن یک پیوند از طریق فشردن یک کلید یا دگمه‌ی ماوس (کلیک) چگونه پاسخ دهد. مفهوم Hypertext که به عنوان ابَر متن نیز از آن یاد می‌شود، دست‌آورد اصلی HTML است که امکان رفت و برگشت و روابط میان‌متنی، در عناصر یک متن را مهیا می‌کند. به بیان ساده‌تر به شما امکان می‌دهد مثلاً در حال خواندن همین متن (تا همین‌جا) بتوانید با کلیک کردن یا انتخاب یک پیوند (لینک) به متنی دیگر انتقال پیداکنید، سپس دوباره برگردید به ادامه‌ی مطالعه‌ی همین متن بپردازید یا از آن‌جا هم به متون مرتبط دیگری از طریق پیوندها بروید و حاصل خوانش شما از متن، بسته به انتخاب‌هایتان تغییر کند. به عبارت دقیق‌تر ابَر متن، ساختمان خطی و یکه‌ی متن را به سازه‌ای سیال و تغییرپذیر(بر اساس انتخاب‌های شما) بدل می‌کند.

۲-۲- در طول حدود دویست سال پس از انتشار ژاک قضا و قدری، نقدها و پژوهش‌های بسیاری با بررسی زمان و زمانه‌ی دیدرو، جایگاه روان‌شناسی و انسان‌شناسی در جهان داستان دیدرو، تحلیل‌های ساختاری و اسطوره‌ شناسانه‌ی رمان و ده‌ها مدخل دیگر نوشته شده. اما از تمام این مباحث که بگذریم، برای هر خواننده‌ی دقیقی، ژاک قضا و قدری ویژگی بسیار نادری دارد. امکان انتخاب در روند داستان و تاکید راوی بر حضور مداوم نویسنده در متن، بارزترین نمود نگاه فلسفی دیدرو در پایه‌گذاری بنیاد دموکراسی نوشتار و خوانش است. دیدرو در صفحات نخست رمان، قرارداد نا متعارفی با خواننده می‌بندد که تا پایان بر آن وفادار می‌ماند. «خواننده‌ی عزیز می‌بینید که راهش را خوب بلدم و برایم کار ندارد شما را یک‌سال، دو سال، سه سال منتظر داستان عشق‌های ژاک بگذارم، ژاک و اربابش را نیز از هم جدا کنم و هریک را به دنبال ماجراهایی که دلم بخواهد بفرستم. چه چیزی می‌تواند مرا بازدارد از اینکه ارباب را زن بدهم و... راستی که قصه گفتن چه آسان است!» (ص۳) و یا در جایی دیگر می‌نویسد: «خواننده‌ی عزیز، می‌بینید تا کجا می‌توانم این بحث را که از دو هزار سال پیش در باره‌اش این همه گفته‌اند و نوشته‌اند و درجا زده‌اند، کش بدهم؟ اینست که به شما می‌گویم اگر راضی به این درازگویی نیستید، پس باید به خاطر چیزهایی که به شما نمی‌گویم خیلی سپاسگزار باشید.»(ص۹).
دیدرو (و نه راوی، مشخصاً خود دیدرو) در طول رمان، بالغ بر سی بار ظاهر می‌شود و با «خواننده‌ی عزیز» صحبت می‌کند. برایش امکان‌های مختلف گسترش و پیش‌برد داستان مطرح می‌کند، گاهی برخی را پیش می‌برد و دوباره به نقطه‌ی اول بازمی‌گرداند و در بسیاری موارد هم به مطرح کردن گزینه‌های دیگر بسنده می‌کند و ادامه‌ی داستان را از سر می‌گیرد.

۳-۱-  وسعت عمل ابرمتن در حد علوم رایانه‌ و مدیریت بانک‌اطلاعاتی باقی نماند و نویسنده‌های بسیاری متوجه قابلیت‌های آن در تبدیل متن ادبی به نوشته‌ای غیر خطی(Non-linear)  شدند. «ولادیمیر ناباکوف» با کتاب «آتش بی فروغ»(۱۹۶۲) و «خولیو کورتازار» با کتاب «بازی الک دولک» (۱۹۶۳) هوشمندی خود را با انتشار اولین نمونه‌های چاپی داستان ابر متن(Hypertext fiction)  نشان دادند. دربرخی از منابع داخلی،‌ از داستان ابر متن به عنوان «ابَر داستان» یاد کرده‌اند که ترجمه‌ی مناسبی به نظر نمی‌رسد. چرا که صفت ابَر، در واقع اشاره به داستان ندارد، بلکه اشاره به رسانه‌ی داستان، یعنی متن دارد. رمان‌های چاپی که با تکنیک ابر متن نوشته شده‌اند معمولن از مکانیزمی شبیه دائرة المعارف‌ها استفاده می‌کنند. ارجاعات متعدد به بخش‌های داستان در پاراگراف‌ها و خطوط سایر صفحات کتاب، این امکان را ایجاد می‌کند که ادامه‌ی داستان از صفحه‌ی ارجاع داده شده خوانده شود، یا اینکه داستان بدون پس و پیش شدن و به ترتیب صفحه‌آرایی شده‌ی کتاب خوانده شود. ولی به هر حال این رفت و برگشت‌ها در صفحات کتاب، ممکن است گیج کننده باشد. اگر چه ایده‌های اولیه‌ی داستان ابر متن، محدود به کتاب‌های چاپی و کاغذ بود ولی نقش رایانه‌ در تکامل آن غیر قابل انکار است. نقطه‌ی آغاز داستان ابر متن بر روی وب، اثری به نام «بعدازظهر، یک داستان» نوشته‌ی «مایکل جویس» است که در ۱۹۸۷ برای اولین بار منتشر شد. داستان‌های ابر متن با به کارگیری عناصر سمعی و بصری (موسیقی، فیلم، صدا، عکس و...) توانستند دنیایی نو و اساساً متفاوت با قابلیت‌های متن مکتوب به نمایش بگذارند. در گونه‌ی داستان ابرمتن، پیوندهای مختلف در طول خوانش مخاطب، او را به فراز و فرودهای داستانی متفاوتی می‌کشاند به شکلی که کاربران مختلف تأویل‌های مختلفی از اثری واحد ارائه می‌دهند. بدین ترتیب مجموعه‌ی متنوعی از داستان‌های ابر متن تولید شدند و همچنان این روند، به سرعت رو به رشد است. این داستان‌ها وقتی از رسانه‌های غیر چاپی استفاده کنند، معمولاً توسط یک نفر طراحی می‌شوند که در حقیقت نویسنده‌ی اثر است و به کمک یک گروه برنامه نویسی، پیاده سازی و منتشر می‌گردند. به جز کتاب، رسانه‌های متفاوتی قابلیت ارائه‌ی چنین آثاری را دارند. سی‌دی و سایر حافظه‌های دائم رایانه یا سایت‌های اینترنتی و شبکه‌های داخلی، محیط‌های متنوع و امروزه قابل دسترسی هستند که به سهولتِ ارائه و پیشرفت سریع این پدیده کمک می‌کنند. گسترش این پدیده‌ی جدید تا حدی بود که در سال ۱۹۹۹، سازمان ادبیات الکترونیکی (ELO)، برای سامان‌دهی و مدیریت منابع و گسترش پژوهش‌های عملی در این عرصه تأسیس شد.

۳-۲-  دیدرو در روزگار قلم پر و دوات، دو تکنیک محوری برای ایجاد حس انتخاب در خواننده و خلق فضای داستان تقابلی(Interactive fiction)  ابداء کرد. این دو تکنیک اگر چه با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند اما هر دو به مخاطب این حس را القاء می‌کنند که خواننده، همکاری متقابلی با دیدرو داشته است. این همکاری در جزئیات پیش‌برد روند داستان و البته به خصوص در پایان‌بندی داستان نمود بیشتری دارد. لازم به ذکر است که نبوغ دیدرو به همین حد خلاصه نمی‌شود و او هربار با تفاوت‌هایی جزیی در پیاده سازی، خواننده را از رخوت تکرار یک تکنیک می‌رهاند و خواندن را امری هیجان انگیز و تا حدود زیادی فعال می‌کند. در جهان داستان دیدرو، نویسنده پروردگار بلامنازع داستان نیست و انگشتش را به سمت مخاطب نشانه نرفته و او را مخاطبِ صرف قلمداد نمی‌کند. بلکه به کنار او می‌خزد و به آرامی در گوش مخاطب نجوا می‌کند و حس هم‌دلی و شراکت در خلق پیچ و خم‌های داستان را در او ایجاد می‌کند و بدین ترتیب ما را با تور تنیده شده‌ای از روابط درون‌متنی روبه‌رو می‌کند. در جایی می‌نویسد:‌ «خواننده‌ی عزیز... از شما تمنا دارم با این شیوه‌ی بیان که از هندسه وام گرفته‌ام خو بگیرید، چون علم هندسه را دقیق می‌دانم و به کرات از آن استفاده خواهم کرد.»(ص۳۲) گویی خودش مثل پیشگویی در قرن هجدهم،‌ نزدیک شدن موج نویی از ساختمان روایت بر پایه‌ها و اسلوبی برساخته از ریاضیات را نوید می‌دهد و به تمامه از چیستی و چگونگی کارش مطلع است.
تکنیک اول او ایجاد امکان پیشرفت پلات و تغییر عمدی یا توقف آن است. این تکنیک بارها استفاده می‌شود. برای نمونه: «حالا به من می‌گویید: نکند می‌خواهی تیغ جراحی را جلوی چشم ما بیرون بکشی، گوشت پای ژاک را تکه تکه کنی، خون راه بیاندازی تا یک عمل جراحی را به ما نشان بدهی؟ پس به عقیده‌ی شما این کار پسندیده‌ای نیست؟... بسیار خوب، از عمل جراحی می‌گذریم؛ اما لااقل اجازه بدهید ژاک به اربابش بگوید...»(ص۲۰). در جایی دیگر با استفاده از همین تکنیک، روند را متوقف می‌کند و به بخشی دیگر از کار مراجعه می‌کند: «خواننده‌ی عزیز، فراموش کردم وضع سه شخصیتی که صحبت را دنبال می‌کنند، برایتان مجسم کنم: ژاک، اربابش، خانم میزبان. به خاطر قصور من شما حرفهایشان را شنیدید و خودشان را ندیدید.»(ص۱۷۱).
گاهی فرض می‌گیرد که شما به عنوان خواننده‌ی ابر متن در ادامه‌ی کلیک‌هایتان روی پیوندها(!)، انتخابی کرده‌اید که عجولانه بوده و دیدرو از شما گله می‌کند که: «شما خواننده‌ی عزیز، وای که چقدر در تحسینهایتان سطحی و چقدر در نکوهشهایتان سختگیرید. شاید در پاسخ بگویید شیوه‌ی مارکیز را بیش از انتقامجویی‌اش ملامت می‌کنید. شاید بگویید نمی‌توانید بغضی چنین دیرپا و این همه حیله و تزویر را که یک سال تمام ادامه یافت باور کنید. من هم همینطور، ژاک و ارباب او و خانم میزبان هم همینطور. اما شما حاضرید خشم این زن را در ابتدای کار ببخشید.»(ص۲۱۰).
او حتا بر اساس انتخاب‌های فرضی شما،‌ با تفکرات شما درگیر می‌شود و نقدتان می‌کند: «خواننده‌ی عزیز، تا به کی داستان عاشقانه؟ تا کنون یک، دو، سه، چهار داستان عاشقانه برایتان حکایت کرده‌ام؛ سه چهار داستان عاشقانه‌ی دیگر هم هنوز مانده، ... خوراک شما از بدو تولد داستان عاشقانه بوده است و پیداست هرگز از آن خسته نخواهید شد. برای حال و آینده‌ی شما، از مرد و زن و بزرگ و کوچک، این برنامه‌ی غذایی را تهیه دیده‌اند بی آنکه از آن خسته شوید.»(ص۲۳۵). تا حدی پیش می‌رود که نزدیک است بد و بیراه بگوید: «اما شما خواننده‌ی عزیز، عجب بهانه گیر هستید!»(ص۲۷۴) و گاهی هم مهربان می‌شود و می‌کوشد شما را به ادامه‌ی خواندن تشویق کند: «اما خواننده‌ی عزیز، شما چرا مطالعه‌تان را اینجا قطع کردید؛ مگر چه شده است؟ آهان! فهمیدم، دلتان می‌خواهد نامه‌ی آگات را ببینید.»(ص۳۰۳).

۴-۱- از زاویه‌ای دیگر، گسترش ارائه‌ی اطلاعات و سرعت دست‌یابی به آن‌ها به کمک وب، به گسترش ماهیت آزادی طلب و رفاه‌مدار نحله‌های فلسفی و اندیشه‌ی جهان امروز و در نهایت افزایش خرد جمعی می‌انجامد و مجموع این روابط زنجیروار، کیفیت زندگی بشر را افزایش می‌دهد و قرار است او را به جهانی بی‌مرز و به دور از خط و خط‌کشی‌ و جنگ و خون‌ریزی هدایت کند. بدیهی است که شهریار ساکن دهکده‌ی جهانی، حتا در خوانش متن داستان هم منتظر حال و اوضاع شهرزاد قصه گو نماند که چه وقت از دل داستانی خارج خواهد شد و به داستانی دیگر خواهد پرداخت، چه وقت حوصله‌ی قصه‌گویی خواهد داشت و آیا به بازگویی ادامه‌ی ماجرا تا سپیده‌دم ادامه خواهد داد یا نه. شهریار به دنبال احقاق حقوق انسانی خود، در جستجوی نهایت امکان انتخاب و فراغت خاطر است و ابرمتن فرزند چنین جهانی است. این فرم، که از بستر چنین تفکری برخواسته، اگر چه هنوز شیرخواره‌ای الکن است اما به وضوح می‌توان خط سیر رشد و بالنده‌گی آن‌را در تدوین‌های غیر خطی فیلم‌های سینمایی و ساختارهای به هم ریخته‌ی روایت‌گری مدرن، بازی‌های پیچیده‌ی رایانه‌ای، شیوه‌های ارائه‌ی کتب الکترونیکی و مقالات علمی و همچنین نرم‌افزارهای نسب شده بر روی تلفن‌های همراه و وسایل خانه‌گی ردیابی کرد
 
۴-۲-   تکنیک دوم دیدرو، مشخصاً آزادی انتخاب شما در طراحی ادامه‌ی ماجراست. در این شیوه او به هیچ وجه در تصمیم شما دخالت نمی‌کند و اجازه می‌دهد تا هر جور که مایلید انتخاب کنید:«درباره‌ی آنچه پس از خاموش کردن چراغ پیش می‌آید دو روایت است: عده‌ای می‌گویند کورمال کورمال دیوار را می‌گیرد و... عده‌ای دیگر می‌گویند پایش به صندلی می‌گیرد و می‌افتد و... از این دو روایت، فردا یا پس فردا، وقتی خوب استراحت کردید، هرکدام را که بیشتر خوش داشتید انتخاب کنید.»(ص۲۱۱).
در چنین صحنه‌ای البته انتخاب شما تاثیر چندانی در روند داستان ندارد. دیدرو با چنین ترفندی می‌کوشد شما را برای انتخاب انتهای داستان که بیشترین حق آزادی را برای شما در آن‌جا قائل شده، آماده کند. روایاتی که در انتهای داستان و برای پایان بندی رمان در نظر گرفته شده ایده‌ی اصلی و ضربه‌ی نهایی نویسنده است. او با این‌که می‌کوشد سرنوشت‌ساز بودن این انتخاب را گوش‌زد کند، از طرفی دیگر نشان می‌دهد که در نهایت و به هر روی ژاک به مراد دلش می‌رسد. او به لطائف‌الحیل می‌کوشد تا فاتالیسم یا اندیشه‌ی قضا و قدری را، که یکی از محوری‌ترین ایده‌های این رمان و از بحث برانگیزترین مباحث کلامی و فلسفی زمانه‌ی او (تقابل جبر و اختیار) است به چالش بکشد و برای رسیدن به این مقصود از هم‌خوانی بی‌نظیری در ایده و اجرا، در محتوا و قالب اثر، به شکلی موازی بهره می‌گیرد.


منابع:
 -  ژاک قضا و قدری و اربابش/دنی دیدرو؛ مترجم مینو مشیری-تهران، فرهنگ نشر نو، ۱۳۸۶.
فرهنگ تشریحی اصطلاحات کامپیوتری مایکروسافت(ویرایش پنجم)/گروه نویسندگان؛ مترجم فرهاد قلی زاده نوری-تهران:سینا تصویر:کانون نشر علوم، ۱۳۸۱.
- Cicconi, Sergio (1999). ""Hypertextuality"". Mediapolis. Ed. Sam Inkinen. Berlino & New York: De Gruyter.: 21–43.

- Engelbart, Douglas C.. "Augmenting Human Intellect: A Conceptual Framework, AFOSR-3233 Summary Report, SRI Project No. 3579.( Online Version)

- Nelson, Theodor H. (September 1965). "Complex information processing: a file structure for the complex, the changing and the indeterminate". ACM/CSC-ER Proceedings of the 1965 20th national conference.(Online Version)

۱۳۸۹/۱۰/۲۵


ماند یا اینرسی در فیزیک نیوتونی به مفهوم مقاومت اجسام در برابر تغییر رفتارهای جاری‌شان، به گمانم قانون خوانش‌پذیری فراتر از حد اجرام به نظر می‌رسد. بر اساس این قانون اگر جسمی در حال حرکت باشد، میل دارد در همان راستا و به همان سرعت به حرکت خود ادامه دهد و اگر در حال سکون باشد، در برابر نیروهایی که می‌کوشند اعمال تغییر کنند، مقاومت خواهد کرد. مقابله با این تمایل ذاتی، نیازمند نیرویی‌ست که بتواند ماندگی جسم را به هم بریزد. این نیروی اغتشاش‌گر می‌تواند به آرامی اعمال شود یا گاهی به دلیل محدودیت زمان یا نا مطلوب بودن شدیدِ ماندگی، به شکل حرکتی ناگهانی یا تکانه اعمال گردد. رفتار ناگهانی علیه حالت جاری، ویژگی‌های بسیاری می‌طلبد که تبدیل به تکانه‌ای کارا و مؤثر باشد. وقتی قرار باشد جلوی حرکت جسمی عظیم که به سمتی مشخص پرتاب شده را بگیریم، مجبوریم با برخورد تکانه‌ای در مسیر خلاف جهت آن‌را متوقف یا منحرف کنیم. در چنین شرایطی در درجه‌ی اول باید این برخورد، هدف و جهت داشته باشد. اشتباه می‌تواند به سرعت پرتاب این جسم بیافزاید. علاوه بر هدفمند بودن این برخورد، قدرت و سرعت جسمی که قرار است متوقفش کند هم موضوع مهمی‌ست. اما آن‌چه در این یادداشت کوتاه مورد نظرم است، ماهیت این برخورد است. برخورد اگر چه ممکن است اینرسی جسم بزرگ را متوقف یا منحرف کند، برای خود تکانه هم مضر خواهد بود. ممکن است جسم کوچک‌تر متلاشی شود یا تکه تکه شده و هر قطعه‌اش به اجسام کوچک‌تری تبدیل شود که در نهایت میزان خرابی اثابت را بیشتر می‌کنند.
رفتار آوانگارد، در معنای درونی خود ارزشی تدافعی دارد. این واژه که اساساً در زمینه‌های هنری، فرهنگی و بعضاً سیاسی کاربرد دارد، نقش تکانه‌هایی را برعهده می‌گیرد که اینرسی و عادت مانْد جوامع هنری و فرهنگی را به هم می‌ریزد. بنا براین ذات این رفتار تمایل عمیقی برای بهبود و پیشرفت دارد. در صورتی که جهت و زمان درستی داشته باشد، قادر خواهد بود به ایجاد شوک در ذائقه و روند معمول، به تعریف عرصه‌های نو و اصلاح شیوه‌های کهنه و معمول بپردازد. بر اساس مقدمه‌ی کوتاهی که مطرح کردم، هنرمند آوانگارد، از تغییر و اعمال این تکان، فشار زیادی را تحمل خواهد کرد. در چنین شرایطی‌ست که در درجه‌ی اول هنر آوانگارد باید مختصات هنر غالب اجتماع را به دقت بشناسد و عمیقاً به آن احترام بگذارد. رفتار آوانگارد اگر چه ماهیتی تدافعی(در درجه‌ی اول) و تحول‌خواه(در درجه‌ی دوم) دارد، یکی از ارکان ساختارهای کلان تمدن و فرهنگ بشری‌ست و هیچ سنخیتی با تخریب و بلوا ندارد. اندیشیده شده، روشمند و جهت‌دار است و در صورتی که در شرایط احساسی از این اصول منحرف شود تبدیل به نقطه‌ی مقابل خود، «رادیکالیسم» خواهد شد. رادیکالیسم، کور، متعصب، پرخاشگر و موهن است. رادیکالیسم به راحتی به سوی خشونت و کشتار می‌غلتد(چنان‌که در عرصه‌های سیاسی جهان بارها دیده شده) و هیچ دست‌آورد مثبتی برای مدرنیسم نداشته است. این اشتباه بزرگی‌ست که بسیاری از آن‌هایی که فکر می‌کنند هر تحول تند و تکانه‌ای در جهت پیشرف و مدرنیسم است مرتکب می‌شوند.
پی‌نوشت خیلی جدی: هیچ فکر کرده‌اید که قیافه‌تان در حین خواندن این یادداشت چقدر جدی بود؟ می‌توانستید پاراگراف متظاهرانه‌ی اول را نخوانده رها کنید. آوانگاردیسم تقلبی، به راحتی می‌تواند چیزهای ساده را پیچیده جلوه دهد!


هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی ۴۱۴ / ۲۵ دی ۱۳۸۹

۱۳۸۹/۱۰/۲۱

,

اهمیت سرگئی بودن...

فکرش را بکن! خودش بگوید قصاب... اما همکارهاش بگویند سلاخ... گوشت نفروشد؛ حیوان پاره ‌کند... بنشیند گوشه‌ای و از بغلی جرعه‌ای بیاندازد بالا و چشم‌هاش را همان‌طور دودو تنظیم ‌کند روی نگاهت... حرف که بزند ته لهجه‌ی روسی داشته باشد و بوی وُدکا و سیر بپاشد توی صورتت. مکث‌های طولانی ‌کند و درست وقتی که به نی‌نی چشم‌هاش نگاه کنی، باز هم فکر ‌کنی به تو نگاه نمی‌کند... جایی دور... جایی گنگ را نشانه رفته.
فکرش را بکن! خودش را سرگئی معرفی کند و خیز بردارد طرفت، چشم بدواند چپ و راست و بگوید مامور ویژه‌ی کا.‌گ.‌ب بوده و تو تازه به این شانه‌های غول‌پیکر و دست‌های یک‌متری‌اش فکر کنی. بگوید همان سال‌ها عاشق یک مامور صرب می‌شود. دخترک همکار سرگئی بوده توی عملیاتی چیزی... بگوید سرگئی عاشقش بود آقا... عاشق... خیلی مهم است که یکی قدر من، مثل یک مرد ‌عاشقش شود... خیلی مهم است که سرگئی عاشقش بوده...
فکرش را بکن! توی افکار هذیانی مردی غوطه بخوری که بگوید این خال‌کوبی هم مال همان سال‌هاست و صورتش را پشت مشت گره کرده‌اش گم کنی. بگوید سرگئی عملیات را خراب می‌کند... می‌فهمی؟ شش نفر از نیروهای ویژه کشته ‌شوند چون سرگئی دنبال گوشواره‌ی کاترینا می‌گشته... زندان برود... اخراج ‌شود... تبعید ‌شود... بعد هم فرار کند جنوب... تاجیکستان... قزاقستان... اسم و رسمش را عوض کند و حالا هم سلاخ دائم‌الخمری باشد در بازار روز باکو که تیغه‌ی تیزی را بیاندازد زیر شکمبه‌ی گاو و به یک حرکت تا گردن بالا بکشد... تکرار کند: خیلی مهم است آقا... سرگئی عاشقش بود...
فکرش را بکن! کاترینا در یک عملیات مشترک با سی.‌آی‌.ای، از آمریکا سر در بیآورد و برای همیشه همان‌جا ماندگار شود... خیلی مهم است آقا... سرگئی عاشقش بود.

۱۳۸۹/۱۰/۱۳

۱۳۸۹/۰۹/۰۶

۱۳۸۹/۰۸/۲۹

Raymond Boudon
گفت‌وگویی با « ریمون بودُن»
استاد جامعه شناسی دانشگاه سوربن – پاریس


ریمون بودُن درسال ۱۹۳۲ در پاریس به دنیا آمده است. وی تحصیلات خویش را در زمینه فلسفه و جامعه شناسی در فرانسه، آلمان و ایالات متحده آمریکا به انجام رسانده است، فعالیت کاری وی در سال ۱۹۶۱ با ورود به مرکز ملی تحقیقات علمی شروع شده است و از سال ۱۹۶۳ با تدریس در دانشگاه بردو ادامه یافته. ریمون بودُن در ۳۲ سالگی به مقام استادی جامعه شناسی دانشگاه سوربُن رسیده است. ریمون بودُن یکی از شناخته شده ترین و معتبرترین صاحبنظران علوم انسانی و معرفت شناسی در دنیاست.
او در عین تحقیق و تدریس در دانشگاه های معتبرجهان، مشاغل مختلفی که با کار اصلی وی ارتباط دارد به عهده داشته و کتاب های فراوانی به رشتۀ تحریر در آورده است که بسیاری از آن ها مدتهاست جزو کتب مرجع محسوب می شود. از آن میان می توان به :
-   تحلیل ریاضی رویدادهای اجتماعی (۱۹۶۷)
-   نابرابری بخت تحصیل (۱۹۷۳)
-   منطق کنش اجتماعی ( ۱۹۷۹)
اشاره کرد. کتاب آخر به وسیله دکتر عبدالحسین نیک گهر به فارسی ترجمه و توسط نشر توتیا (۱۳۸۳) منتشر شده است.
 
به نظر می رسد نقطۀ شروع تفکر شما راجع به ایدئولوژی ها، توجه به مسئله خطاپذیری ذهن آدمی است که درکتاب «ایدئولوژی ها» (۱۹۸۶) به طور کلی تر و در کتاب « هنر مجاب کردن خود» (۱۹۹۰) به صورت فنی تر به آن پرداخته اید.
ریمون بودُن : درست است. موضوع کتاب آخر من شناخت بهتر مسئله «خطا» از طریق شکافتن مفهوم ایدئولوژی است. این امر یکی از موضوعات به اصطلاح کلاسیک تفکر فلسفی است و نکته ای که هنگام پرداختن به آن توجه مرا بیش از هر چیز جلب کرد تشابه فکری بسیاری است که در تحلیل این امر بین فلاسفه ای نظیر پاسکال و دکارت و جامعه شناسانی نظیر مارکس وجود دارد. زیرا آن ها علی رغم تفاوت های بسیار، در «غیرطبیعی» شمردن «خطا» با بکدیگر هم عقیده اند. در قرن هفدهم معمول بر این بود که خطا را برخاسته از تأثیراحساسات در قوۀ ادراک آدمی به شمار بیاورند. مارکس به نوبۀ خود آن را حاصل تأثیرنیروهای اجتماعی در تفکر آدمی می دانست. سعی من بر این بوده که نشان بدهم خطا از تولیدات « طبیعی» تفکر آدمی است. زیرا ما با جهان بغرنجی سروکار داریم که باید با استفاده از امکانات محدود تفکرمان آن را بشناسیم. ذهن ما آیینه ای نیست که با صیقل خوردن تصویر دقیق جهان خارج را در خود منعکس کند. شناخت جهان جز با فعال شدن ذهن و یا ساده کردن واقعیت از طریق پذیرش یک رشته فرض های اولیۀ  غیرقابل اثبات، ممکن نیست.
این ساده کردن از یک طرف پیدایش علم را ممکن می سازد، چرا که مدل های علمی در عین کارآیی و درستی شان حاصل ساده کردن بسیار واقعیت است، و از طرف دیگر زایندۀ خطاست. این از جنبه فلسفی جریان.
نتیجه ای که من از قضیه می گیرم این است که خطا، مانند دانش، حاصل طبیعی تفکرآدمی است و نباید دایم از وجود آن تعجب کرد. طبعاً من خیال ندارم کشف این مطلب را به خود نسبت بدهم، زیرا هستۀ اصلی این فکر را میتوان نزد کانت و خصوصا «گئورگ زیمل» جامعه شناس نامدار آلمانی جست.« زیمل» با تغییراتی که در مقولات دستگاه فلسفی کانتی ایجاد کرد، درست به همین نتیجه رسید که خطا از تولیدات طبیعی دستگاه تفکرآدمی است.
به این ترتیب شما در « خطا» خیلی به دیدۀ تحقیر نمی نگرید؟
نه، خطا آنقدرها هم که به نظر می آید سزاوار بی مهری نیست، زیرا از مثل معروف لاتین «خطا امری است انسانی» می توان دو نتیجه گرفت : یکی خوار شمردن انسان و دیگر اهمیت دادن به خطا. زیرا هرچه باشد در شأن آدمی است. طبعاً من بیشتر به این نتیجۀ دوم تمایل دارم.
از دید شما خطا منشأ ثابتی ندارد؟
به هیچوجه، عوامل زایندۀ خطا بسیار است. یکی از آن ها دست به دست شدن یک فکر است. زیرا سرایت افکار و عقاید به ذهن هایی که هرکدام به ترتیبی شکل گرفته است، بدون ساده شدن ممکن نیست، به عبارت دیگر، این سادگی و اشتباهات زاییده از آن بهایی است که باید برای رواج یک فکر پرداخت.
سرچشمۀ دیگر همان نفس عمل شناخت است. همانطور که گفتم، شناخت امری نیست که به طور منفعل انجام شود. وقتی فرد دربرابر بغرنجی جهان قرار می گیرد، به طور ناآگاهانه (تأکید کنم که مقصودم به هیچوجه اشاره به « ناخودآگاهی » به معنای روانکاوانه آن نیست)، بله، به طور ناآگاهانه از یک رشته فرض هایی که به نظرش طبیعی می آید استفاده می کند. مثلا در نهایت احتیاط تصمیم می گیرد فقط آن چه را می بیند بپذیرد، ولی حتی همین فرض نیز می تواند او را به اشتباه بیندازد. مثلا از هرکس بپرسید ازدیاد ماشین برتعداد مشاغل چه تاثیری دارد خواهد گفت : تأثیرمنفی، زیرا می داند ماشین برای جایگزینی کار جسمی ساخته شده و به همین دلیل نتیجه می گیرد که ماشین مایۀ رشد بیکاری است ! طبعاً اگر فرد نسبت به کل نظام اقتصادی آگاهی می داشت، می دید که ماشین از یک طرف عده ای را بیکار می کند و از طرف دیگر و از راه های مختلف کار ایجاد می کند. ولی از آنجا که وی فقط به به اطراف خود می نگرد و به تجربۀ آنی خویش اعتماد میکند از دیدن این جنبۀ مسئله عاجز است و در عین به کار بردن بیشترین احتیاط، به خطا می افتد. نباید تصور کنیم دنیا عبارت است از تجربه شخصی ما به مقیاس بزرگتر.
در مورد خطاهای زاییده از روش شناخت، می توان به برخی نظریه های علمی هم اشاره کرد ؛ نظریه هایی که فرض های اولیه شان کاملاً قابل قبول است، بر چفت و بست منطقی آن ها ایرادی وارد نیست ولی با تمام این احوال از آن ها هزارویک نتیجۀ نادرست می گیرند، زیرا کسی که نظریه را طرح کرده یا با آن آشنایی حاصل نموده است، به فرض های اصلی نظریه فرض های جنبی اضافه می کند و به این ترتیب از آن نتایجی می گیرد که به هیچوجه جایز نیست. نباید از یاد برد که بسیاری از عقاید نادرست از نظریه های علمی زاده شده است.
مقصود من، نفی این امر نیست که خطا گاه از احساسات آدمی سرچشمه می گیرد، اما به هیچوجه نباید ریشه آن را صرفاً در احساسات جست. مثال های بسیاری هست، که به ما نشان می دهد اگر احساسات، مد یا هر گونه عامل دیگری از این دست را کنار بگذاریم، باز خطا از طریق روش های تولید و بسط افکار راه خود را باز می کند.
این خطاها چگونه بر اعمال انسان تأثیرمی گذارد ؟ طبعا مقصود من بیشتر اعمال سیاسی است؟
از طریق ایدئولوژی ها که جنبۀ سیاسی شان بلافاصله خود را نشان میدهد. رتق و فتق امور سیاسی مستلزم یافتن راه حل مشکلاتی است که بدون اتکا به یک رشته نظریه ممکن نیست. تمام موضوعات علوم انسانی (به معنای عام) برای سیاستمداران و حکومتگران جذاب است. مثلاً نمی توان سیاستمداری را در نظر آورد که خود را از یاری نظریه پردازان اقتصادی، حال گرایش ایدئولوژیک آنها هر چه باشد، بی نیاز بداند. باید دولت را اداره کرد، برای کمک به کشورهای فقیر تصمیم گرفت، عدالت اجتماعی را برقرار کرد و الی آخر.
در مجموع رتق و فتق امور سیاسی مستلزم یافتن راه حل مشکلاتی است که بدون اتکا به یک رشته نظریه ممکن نیست. تمام موضوعات علوم انسانی ( به معنای عام) برای سیاستمداران و حکومتگران جالب توجه است. مثلاً نمی توان سیاستمداری را به تصور آورد که خود را از یاری نظریه پردازان اقتصادی بی نیاز بداند.
نظریه پردازی و تصمیم گیری سیاسی از کی و چگونه این طور به هم نزدیک شد؟
تصور می کنم باید نقطۀ پیدایش این ارتباط را در زاده شدن واژۀ « ایدئولوژی» جست. این واژه در اواخر قرن هجدم پیدا شد و در قرن نوزدهم رواج پیدا کرد. در ابتدا مقصود از آن رشته ای علمی بود که امروزه ما روانشناسی اش می نامیم. طبعاً این معنای کهن امروزه به کلی از دور خارج شده است و جای خود را به معنای جدیدی داده که تقریباً با مارکس به دنیا آمده و طبق آن کلمۀ ایدئولوژی به تمام افکاری اطلاق می گردد که به سیاست مربوط می شود.
در ضمن باید توجه داشت که بعد از انقلاب فرانسه برای اولین بار بنیادهای سنتی جامعه کم ارج شد و عده ای به این فکر افتادند که باید مبنای جامعه را بر افکاری غیر از افکار سنتی قرار داد. اهمیت یافتن مفهوم ایدئولوژی به مقدار زیاد مرهون این امر بود.
در بین مثال هایی که شما در تحقیقاتتان به آن ها اشاره می کنید دو ایدئولوژی «توسعه» و «جهان سوم گرایی» از مکان خاصی برخوردار است.
کاملاً درست است، من به دلیل اهمیت این دو ایدئولوژی به آن ها بسیار توجه داشته ام. در جهان امروز نابرابری جوامع مختلف دو سؤال را پیش آورده است : ریشۀ این نابرابری در کجاست و چگونه می توان آن را رفع کرد. اهمیت یافتن این امر به دوران بعد از جنگ جهانی دوم باز می گردد زیرا از آن زمان بود که توجه به مسائل « جهانی» پیدا شد. روی کلمۀ جهانی تاکید میکنم زیرا تا پیش از آن خیلی ها تصور می کردند فرضاً روابط بین فرانسه و آلمان مهم ترین مسئله سیاسی است و تنها بعد از پایان جنگ بود که آگاهی نسبت به امور بین المللی در کلیت آن شکل گرفت.
اما پرسش هایی که به آنها اشاره کردم علی رغم ظاهر ساده شان بسیارپیچیده است، زیرا حتی توضیح رشد کشورهای توسعه یافته چندان کار آسانی نیست. مثلا راجع به فرآیند مدرانیزاسیون انگلستان تحقیقات بسیاری انجام شده است که در جمع با هم وجوه اشتراک معدودی دارد. وقتی توضیح چگونگی رشد یک کشور توسعه یافته این اندازه مشکل باشد. آگاهی از توسعۀ آینده کشوری که به هر حال اطلاعات ما راجع به آن از انگلستان بسیارکم تر است، بسیار مشکل تر خواهد بود.
در این حالت ما از یک طرف با اشکالات یافتن راه حلی برای توسعۀ کشورهای مختلف مواجهیم و از طرف دیگر با پیچیدگی مفهوم توسعه. در چنین وضعی شرایط برای پیدایش ایدئولوژی بسیار مناسب است. فرضاً اگر نگاهی به نوشته های متخصصان توسعه یا اقتصاد دانانی که راجع به این امر تحقیق کرده اند، بیندازید، خواهید دید که بخشی از آن بیشتر جنبۀ احساسی و خطابی دارد و هدفش تأثیرگذاشتن بر عواطف اشخاص است والبته نفوذ آن در بین مردم نیز مرهون همین امر است. بخش دیگری از این نوشته ها نظیر کتاب گالبرایت « نظام جدید صنعتی » نفوذ خود را بیشتر مدیون کیفیت درخشان نگارش خویش است تا چیز دیگر. اما نمی توان موفقیت آنها را فقط با معیارهایی که ذکر کردم توضیح داد، زیرا این قبیل نوشته ها نمی تواند بدون برخورداری از یک هستۀ استدلالی محکم بر عواطف مردم تأثیربگذارد. حتی مدافعان نظریۀ معروف «وابستگی» که ریشۀ مارکسیستی دارد، با استفاده از روش های علمی کمر به اثبات آن بسته اند.
در جمع نظریه های مربوط به توسعه برای ترسیم فرآیند تولید ایدئولوژی بسیار مناسب است : در ابتدای کار، مقداری نظریۀ علمی داریم که برای رواج یافتن از غربال های متعدد می گذرد، غربال هایی که الزاماً بهترین آن ها را جدا نمی کند. این سلسله گزینش بر ساختمان نظریه ها بی تأثیرنیست، در شکل اولیۀ آنها تغییراتی ایجاد می کند و آخر نتایجی به دست می دهد  از این قبیل که فرضاً با تزریق سرمایه می توان کشوری را به راه توسعه انداخت یا مثلاً با تغییر حکومت و حاکم ساختن پرولتاریا می توان به چنین نتیجه ای رسید و... نسبت دادن رواج این نظرات به امور احساسی یا مد روز، راه درست تحلیل آن ها نیست. مثلاً ایدئولوژی توسعه که خاستگاهش آمریکای شمالی است و ایدئولوژی جهان سومی که در امریکای لاتین زاده شده است، تفاوت های بی شمار دارد، اما مکانیسم رواج آن ها بسیار به هم شبیه است.
تصور نمی کنید حتی ایدئولوژی جهان سومی هم بیشتر در غرب رشد کرده باشد؟
چرا، « کینز» می گفت سیاست اقتصادی بر منبای نظریه هایی شکل گرفته که بردشان محدود است و بانکداران بدون فهمیدنشان، عمیقاً به آنها اعتقاد دارند. ایدئولوژی هایی هم که ذکر شان رفت در اصل از مغرب زمین برخاسته یا در این جا رشد کرده است و بعد سرمشق بسیاری از حکومت های جهان سوم قرار گرفته است.
شما در عین تاکید بر این که همیشه بین علم و ایدئولوژی مرز خیلی معین و مشخصی وجود ندارد، با شکاکیت بسیار مخالفید.
کاملاً، من بر این سایه روشن بین درست و نادرست، بین علم و ایدئولوژی تاکید می ورزم، اما بهیچوجه مایل نیستم گفته هایم چنین تعبیر شود که میان آن ها تفاوتی نیست. زیرا آن چه گفته شد در صورتی معنا پیدا می کند که ما فرق بین درست و نادرست را بپذیریم و گرنه از تحلیل و نقد مثال هایی که ذکر شد عاجز خواهیم بود.
گفته های من درست نقطۀ مقابل این شکاکیتی است که اخیراً باب شده، به نادیده گرفتن تفاوت درست و نادرست انجامیده و درنهایت موجب نوعی اغتشاش فکری شده است. من معتقدم نقد عقلانی نظریاتی که ذکرشان رفتن نه تنها ممکن است بلکه به نتایج کاملاً منطقی و قابل قبول می رسد.
این طور که از نوشته های شما برمی آید ایدئولوژی ها را به دو شکل در معرض انتقاد می دانید، یکی با نقد فرض های مختلف آنها به صورت تحلیلی و دیگر با نقد کلی مجموعۀ هر ایدئولوژی.
باید اول به یاد داشت که همه ایدئولوژی ها جامعیت سیستماتیک ندارد. هدف آنهایی که از این جامعیت برخوردار است عملاً پاسخ دادن به کل پرسش هایی است که شناخت جهان برای آدمی پیش می آورد و بهترین نمونۀ آنها مارکسیسم است که تصور می کنم اولین بار فیلسوف معروف آلمانی «هوسرل» برتمایل آن به جامعیت تأکید ورزید. البته برخی ایدئولوژی های دیگر علی رغم اهمیت و رواج بسیار، از این انتظام دستگاهی برخوردار نیست، مثل مساوات گرایی.
برگردیم به مثال ایدئولوژی های جامع که نقد آنها هم به صورت تحلیلی ممکن است هم به طور کلی.
فرضاً می توان صرفاً به نقد جنبۀ اقتصادی مارکسیسم پرداخت و نشان داد که چرا تئوری «ارزش اضافه» به هیچوجه قابل قبول نیست، یا جنبۀ روانشناسانۀ آن را مورد انتقاد قرار داد و نشان داد چرا نظریه با خود بیگانگی، به این معنا که برخی نیروهای اجتماعی مستقیماً افکار آدمی را متحول می کند پذیرفتنی نیست. مقدم بودن اقتصاد بر دیگر رشته های فعالیت اجتماعی و نقش تعیین کنندۀ آن را نیز می توان به همین ترتیب نقد کرد. ولی نمی توان ایدئولوژی ها را، به دلیل ابهام و کلی بودنشان، عیناً مانند نظرات علمی مورد انتقاد قرار داد، زیرا همیشه راه برای تفسیر و تأویل آن ها باز است. فرضاً اگر شما نظریۀ ارزش اضافی را مورد انتقاد منظم قرار دهید، ممکن است ناگهان مارکسیست معتقدی پیدا شود و ادعا کند شما فرضاً به دلیل خاستگاه طبقاتی تان، هیچ از اصل قضیه سردرنیاورده اید و در پاسخ برداشت خودش را به شما عرضه کند. این بهترین حفاظ ایدئولوژی ها در برابر انتقاد است و به مذاهب بسیار شبیه شان می کند. بهترین پایه برای نقد یک ایدئولوژی اتکا به ارزش های بنیادی است.
بنابراین شما ارزش ها را صرفاً اعتباری و نسبی نمی دانید.
البته شمارش فهرست وار ارزش های بنیادی ممکن نیست، اما نمی توان در وجود آنها شک کرد. در جوامع گوناگون، بسیاری ارزش ها متفاوت است اما نمی توان از این مسئله حکم به نسبی بودن تمام ارزش ها کرد. من به وجود ارزش های عام معتقدم، ارزش هایی نظیر آزادی که حوادث اخیر اروپای شرقی نشان داد سلب آن چه بهایی دارد و بازیافتنش به محض ضعیف شدن فشار و خشونت حکومت چقدر سریع صورت می گیرد. (مصاحبه در سال ۱۹۹۶ انجام شده است)
در این دوره که نسبی شمردن ارزش ها باب شده است، نباید اهمیت ارزش های عام را از یاد برد، زیرا کنارگذاشتن آن ها و پذیرفتن این که هر جامعه ای ارزش های خاص خود را دارد و با دیگر جوامع قابل قیاس نیست مشکلات جدی ایجاد می کند. در این حالت ارتباط بین جوامع ناممکن می گردد. اگر بین مردم فرانسه و ساکنان بیرمانی وجه اشتراکی نباشد، چگونه می توان ارتباط و نزدیکی آنها را میسر دانست ؟
شما با در نظر گرفتن پاسخ هایتان نباید به این شعار « مرگ ایدئولوژی ها » که اخیراً باب شده است چندان نظر خوشی داشته باشید.
صحیح است من اعتقادی به درستی این حرف ندارم. البته مارکسیسم که ایدئولوژی مسلط چند دهۀ اخیر بود چندان احوال خوشی ندارد و این ناخوش احوالی بیش از آن که زاییدۀ انتقادهای علمی باشد معلول انتقادهای عملی آنهایی است که طالب آزادی اند. ولی نباید به دلیل تمایل به ساده کردن امور حکم به مرگ تمام ایدئولوژی ها بدهیم، وگرنه گرفتار توهمات « فوکویاما» کارمند عالیرتبۀ دولت آمریکا خواهیم شد. او چندی پیش با اتکا به این امر که روابط غرب و شرق در چهل و پنجاه سال گذشته محور اصلی تاریخ جهان بوده است از فروریختن بلوک شرق نتیجه گرفت که نوبت تعبییر گفته های هگل فرارسیده و تاریخ به پایان آمده است! البته طولی نکشید که صدام حسین دوباره تاریخ را به حرکت در آورد! (اشاره به حملۀ صدام حسین به کویت است)
آنهایی که در طول زندگی خویش به یک ایدئولوژی خو گرفته اند با فروریختن آن تصور می کنند عصر همۀ ایدئولوژی ها سرآمده است. اولین بار این بحث با سقوط هیتلر به میان آمد، بعد با استالین زدایی خروشچف و حالا نوبت مارکسیسم است.
امروز معلوم نیست مارکسیسم جای خود را در نقاط مختلف دنیا به چه ایدئولوژی هایی خواهد داد. ممکن است حتی برخی ایدئولوژی های قدیمی دوباره با چهرۀ نو وارد میدان شوند، زیرا این تغییر شکل دائم یکی از خصایص آنهاست و قابلیت تحول و انطباق آنها با محیط بسیار زیاد است.
از طرف دیگر نباید ایدئولوژی های کوچک و محدود را فراموش کرد. حذف آنها نیز به نظر من امکان پذیر نیست زیرا در شکل دادن تصویری که مردم از جهان اطراف خویش دارند و نیز در جهت بخشید به افعال سیاسی نقش عمده ایفا می کنند.
به هر حال این خیال پایان ایدئولوژی ها به نظر من کاملا باطل است.
از لطفتان متشکرم
مترجم: رامین کامران؛ منبع 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرتبط:
متن اصلی کتاب «منطق کنش اجتماعی»
«منطق کنش اجتماعی» در آدینه بوک.

۱۳۸۹/۰۸/۲۵

گفت‌وگو با هفته نامه‌ی پنجره


داستان، تفريح من نيست

مسعود بهارلو
اميرحسين يزدان‌بد را نمي‌شود از جمله نويسندگان كشف شده در جايزه گام اول دانست. او، هرچند گام اولي است و كتاب «پرتره مرد ناتمام»اش در اين جشنواره جايزه گرفته، اما پيش از اينها براي يكي از داستان‌هاي همين مجموعه، با عنوان «براي مارسياي رذل عزيز»، قلم زرين زمانه را با امضاي عباس معروفي دريافت كرده است.
يزدان‌بد، از سال 83 در وبلاگ «تيله‌باز» قلم زده و آن قدر مشق داستان كرده تا بتواند «پرتره مرد ناتمام» را تمام كند و آن را براي انتشار به «چشمه» بسپارد.
يزدان‌بد، جواني اهل مطالعه، سختكوش و آينده‌دار به نظر مي‌رسد كه از ۲۱ یا ۲۲ سالگي داستان نوشته و در حالي كه ابتدا ميلي به داستان نداشته و شش سال از فضای داستان‌نویسی دور شده، اما در آستانه 30 سالگي دوباره گام در اين عرصه گذاشته است. او همانطور که در وبلاگ‌نویسی آدمی جدی ا‎ست، داستان‌نویسی‎ را هم جدی‎ گرفته و کمتر می‌توان نوشته‌ای از او پیدا کرد که جنبه شخصی داشته باشد.
نگارش 8 داستان مجموعه «پرتره مرد ناتمام» ـ كه داراي قصه‌هايي مستقل اما شخصيتي ثابت با بازيگري متفاوت در تمام داستان‌هاست ـ از سال 85 تا بهار 87 به طول انجاميده است. يزدان‌بد مي‌گويد كه حالا نويسندگي براي او تفريح نيست و حدود پنج سال است كه داستان را جدي گرفته است.
هرچند اين اثر در جايزه گام اول، بهترين مجموعه داستان شناخته شد، اما اهداي جايزه به اين كتاب، يكي از ژست‌هاي وزارت ارشاد در انتخاب كتابي است كه ناشرش كتاب‌هاي نه چندان باب ميل اين وزارتخانه چاپ مي‌كند.

داستان‌ها يا متعلق به روزگار تجربه شده نويسنده‌اند، يا منبعث از دريافت‌هاي او و يا بر مبناي تخيلش. داستان‌هاي «پرتره مرد ناتمام» از كدام نوع‌اند؟
به اعتقاد من اينها تفكيك‌پذير نيست و نويسنده با هر سه وجه زندگي مي‌كند؛ به اضافه ضمير ناخودآگاهش و عوامل و عناصر ديگر. بخش عمده‌اي از اين كار، «زيسته» نيست و خيال مي‌كنم هنوز خيلي زود است كه از تجربه‌هاي شخصي‌ام استفاده كنم.
ولي شما الآن در 33 سالگي هستي؟
نه از نظر سن، بلكه به لحاظ تجربه قلم. من 30 تا 40 سالگي را در نوشتن، سال‌هاي نوجواني مي‌دانم؛ منهاي نوادر. به اعتقاد من، كار اصلي نويسنده از حدود 40 سالگي به بعد شروع مي‌شود. همانطور كه در كلاس‌هاي حرفه‌اي نويسندگي در کشورهایی که نگاه حرفه‌ای دارند، افراد با سنين بيش از 40 سال را مي‌پذيرند و برايشان كارگاه داستان‌نویسی مي‌گذارند. نويسندگي خيلي دير شروع مي‌شود و نياز به موتیوهایی دارد كه از قبل جويده و هضم شده باشد. شايد به همين دليل باشد كه نوشتن اين كتاب، قدري طولاني شد. چون من تك داستان خلق نمي‌كردم و «پرتره مرد ناتمام» اثري گرفتار در برزخ مجموعه داستان و رمان بود. در واقع، وقتي اين كار را مي‌نوشتم، داشتم معماري بزرگ‌تري نسبت به مجموعه داستان را تجربه مي‌كرد. كار سختي است كه نويسنده بخواهد يك محور را در طرح و مضمون حفظ كند و سازه بزرگ‌تري نسبت به داستان كوتاه بيافريند.
در اين سال‌ها بيشتر كدام نويسندگان را تماشا كرده‌اي؟
من از سالاد نويسندگان، تكنيك‌ها و ويژگي‌هاي نوشتن آنها استفاده مي‌كنم. اين سالاد، تركيبي است از ادبيات آمريكا در شكل و فرم و تا حدي ادبيات اروپا در مضمون. منتها سازه نهايي، بومي و ايرانيزه شده است. همه اينها را خوانده‌ام و برآيند آنها از منظر من، همين است كه الآن روي پيشخوان مي‌بينيد.
مراد من از پرسش اين سئوال، رفتار مقلدانه نويسندگان جوان بود. اينكه تو در اين دام افتاده‌اي يا خير.
رسيدن به يك صداي واحد و مستقل در كارهاي اول، حتي تا كتاب سوم و چهارم، كار بسيار سخت و انتظار نامعقولي است. نويسنده نوقلم سعي مي‌كند خودش را به ارتفاع ديگران برساند و سپس از آنجا پرواز كند. نگاه كردن به ديگران، كار بسيار طبيعي است. همان‌ها كه امروز به عنوان يك نويسنده مستقل مي‌شناسيم‌شان، دوره طبيعي خود را طي كرده‌اند. بنابراين انتظار شنيدن يك صداي منحصر به‌فرد و مستقل از كتاب اول، معقول نيست. به اعتقاد من، دست کم هزار صفحه چاپي از يك نويسنده بايد خواند تا درباره او قضاوت كرد.
داستان‌هاي شما قصه‌هاي مضمون‌گرا هستند و برخلاف بسياري از كارهاي امروز، حرفي براي گفتن دارند. در هريك از داستان‌ها نكات سياسي، تاريخي، اجتماعي و حتي فلسفي وجود دارد. از طرفي يك زنجير وصل هم بين داستان‌ها هست كه روح كلي كتاب را ترسيم مي‌كند. شخصيت ثابتي به نام «مهرداد ناصري» حلقه وصل داستان‌هاي اين كتاب است، اما پرتره مرد ناتمام، عاقبت ناتمام مي‌ماند. سئوال اينجاست كه اين مرد كيست و چرا ناتمام مي‌ماند؟
داستان نوشتن تلاش براي يك جور بازآفريني معاني زندگي است. شما در داستان، تفلسفي در يك نقشه كوچك داريد. بنابراين بايد ابزارها و عناصر يك پژوهش را در دل اين اثر داشته باشيد. براي شروع، ما به يك نقطه آغاز نياز داريم. معمول است كه نويسندگان از خودشان شروع مي‌كنند و اين گام، شامل زير و بالا كردن زندگي خود نويسنده است. من در محيطي زيست كرده‌ام كه شباهت زيادي به روشنفكري دهه‌هاي 40 و 50 دارد. احساس مي‌كنم آن چيزي كه به اسم روشنفكري مطرح است، نقد بی‌وقفه‌ محیط است. دائم از محيط مي‌پرسد و خودش را در معرض پاسخگويي قرار مي‌دهد. از نظر من، اين آدم كسي است كه تلاش مي‌كند تا دريچه‌هاي تازه‌اي به مسائل ديگر بگشايد. اما تصويري كه ما از روشنفكر داريم، هم عوض شده و هم مندرس شده است. لباس چريكي ستاره سرخ نشان دهه چهلی، به قامت روشنفكری امروز زار مي‌زند. ما نیاز به بازنگری مبانی و ساختارها داریم و زمان آن رسیده که نگاهمان را به روشنفكري تغيير دهيم. من با اين بحث در مضمون و درونمايه اين داستان‌ها درگير بوده‌ام. ما بايد نسبت به آنچه داريم، پا فراتر بگذاريم و اين حرف به هيچ وجه به معناي رد گذشته و دستاوردهايش نيست. من هميشه كتاب‌هاي گذشته را مي‌خوانم، آنها را نقد مي‌كنم و تلاشم اين است كه كار نویی ارائه دهم.
شما درباره روشنفكران و نقد رفتار آنها سخن مي‌گوييد و عملكرد نهايي‌ كتاب شما ضدروشنفكري است. در روشنفكري، ما با نقدي سروكار داريم كه در نهايت به يك تابلوي راهنما ختم مي‌شود، اما در اين كتاب، شما با رد روشنفكري، هيچ چراغي ارائه نمي‌دهيد. در پايان «مارسياي رذل عزيز» سه جوان دانشجو مي‌گويند كه به مارسيا، زن آمريكايي سفر كرده به ايران فكر نمي‌كنند، اما بيان نمي‌شود كه آنها به چه مي‌انديشند. آيا بايد به روشنفكري مذهبي فكر كرد، بر طبل روشنفكري غيرمذهبي كوبيد، روشنفكري بومي جديدي ساخت يا به سنت بازگشت؟
پروسه‌هاي فرهنگي، آنقدر كند و آرام و با دخالت عوامل مختلف شكل مي‌گيرند كه باعث مي‌شود من خيلي با اين تقسيم‌بندي و اتيكت‌ زدن به شكل‌هاي مختلف موافق نباشم. اگرچه شروع به شناخت، ناگزيرمان مي‌كند كه عنواني موقت براي هركدام از اين جريان‌ها انتخاب كنيم. به گمان من، ما در دوره‌اي به سر مي‌بريم كه به بازبيني مفهوم هويت كاملاً ايراني و اقليمي‌ شده مي‌پردازيم. اكنون ضرورت بازنگري هويت در جامعه ما احساس مي‌شود. البته نه بدان معنا كه پيش‌تر نداشته‌ايم يا پس‌تر گونه خاصي را تقليد خواهيم كرد. هويت ايراني امروز به چالش كشيده شده و در بيشتر جريانات اجتماعي‌، متفكران در عرصه‌هاي گوناگون تلاش مي‌كنند ابتدا موضوعي را تئوريزه و سپس اجرا كنند. اين اتفاق در حوزه مشروطه قابل بررسي است. بستري ساخته مي‌شود و اتفاقي به دست مردم رخ مي‌دهد. اينكه سرانجام مردم به چه سمتي می‌روند، به نظر من قابل پيش‌بيني نيست. به خصوص درباره مردمي كه در دوره‌هاي تاريخي ـ فرهنگي، همواره تعجب‌برانگيز و حيرت‌آور ظاهر مي‌شوند، اما كوشش من اين بود كه چالش‌هايي را شروع كنم تا بحث انديشمند ايراني را باز كنم. اينكه پاسخي برايش بيابم، خود حدیث مفصل دیگری است.
________________________________________________
این گفت‌وگو با اندکی تعدیل در شماره ۶۸ هفته نامه‌ی پنجره منتشر شده است.
2013 © www.YAZDANBOD.com. با پشتیبانی Blogger.

Blogger templates

Text Widget

Popular Posts

Unordered List

Blog Archive

Recent Posts